تارا -تک ستاره ما-
خاطرات دخترم تارا
قالب وبلاگ

هر کس به کسی نازد

ما هم به خدا نازیماز خود راضی

 


روزگارا : تو اگر سخت بمن میگیری !

باخبر باش ، که پژمردن من آسان نیست!زبان


"برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من"

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید:

"ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کردسوال

سهراب سپهری



[موضوع : ]
[ سه شنبه 31 ارديبهشت 1392 ] [ 16:34 ] [ سارا ]

شما هر روز صبح عین یه کارمند کوچولو ساعت ٦.٣٠ لباسهایت رو میپوشی و میری به مهد کودک تا ظهر ساعت ٢.٣٠لبخند

 البته اغلب اوقات تا قبل از ورود به مهد شما خواب تشریف داری. و وقتی دارم صبحها لباست رو تنت میکنم غر غر میکنی و مشت و لگد میزنی تا ولت کنم و بزارم بخوابی.خمیازهو میگی یکی بیاد این و ببره...

لباس مهدت یه فرم سبز و سرمه ایه . و ١ روز در هفته لباس آزاد و ١ روز هم لباس ورزشی سرخابی ات رو باید بپوشی.

صبحها شما همراه باباییت میری به مهد - مهدت هم درست توی کوچه رویروی اداره بابات هست.مهد کودک اختر -

 این شعر هم یکی از شعرهایی هست که توی مهد بهتون یاد دادند و شما مدام میخونی:

کوچولوی ناز اختر  ............   بی تربیت نمیشه !!!

از اول مهر هم چندین جلسه توی مهدت بوده که به جز ٢ تا بقیشون رو شرکت کردیم.

بازدیدهای خارج از مهد رو هم اوایل نمیزاشتم بری ولی بعدا تصمیم گرفتم یه چند تایی رو بفرستمت. باشگاه اسب سواری و گنبد جبلیه - البته نمیدونم اینها به چه دردت میخوره سوالولی گفتم حداقل همون ماشین سواری و گردش با دوستهای مهدت رو هم تجربه کنی.نیشخند

با مربی مهدت که چند بار درباره شما صحبت کردم متوجه شدم که توی مهد یه خرده لجبازی میکنی البته توی خونه هم لجباز هستی ولی نه به اون شدت مهد. حالا قرار شده با روانشناس مهد در مورد شما صحبت کنم و راهنمایی بگیرم. یه خرده همکلاسیهات رو اذیت میکنی و برنامه هایی رو که ازت میخوان بزور انجام میدی؟سوال

خیلی عاشق کلاس شعر و قصه گویی تون هستی. مدام توی خونه قصه ها و شعرهای مهدت رو میخونی.قصه ماهی باله طلا رو هر شب برای بابا جواد تعریف میکنی و اونم کیف میکنه.

یه ماهی بود خیلی بلا ...... اسمش چی بود باله طلا

از صبح تا شب تو رودخونه ...... هی میپرید پایین و بالا

دوستاش و اذیت میکرد ....... به خواهرش کلک میزد

....

 تموم کارهایی رو هم که توی مهد خاله هات و همکلاسیهات انجام دادند و حرفهایی رو که زدند عین یک تاتر و فیلم توی خونه تکرار میکنی و انجام میدی.ماچ

کلاس ورزش و کلاس شعر خوانی ات را هم خیلی دوست داری...



[موضوع : ]
[ يکشنبه 24 آذر 1392 ] [ 15:23 ] [ سارا ]

خونه جدیدمون هنوز یه خرده کار داره. خیلی چیزها احتیاجه تا بخریم...مبل و قالی و یه تلویزیون بزرگتر و بهتر  جاکفشی دم در و یه عالمه خرده ریز.....که متاسفانه الان دیگه کفگیرمون خورده ته دیگ و پولی در بساط نداریم.ناراحت

با وجود این همه اساس خونه(مبلمان فرش و میز ناهارخوری و مبل راحتی و....)  هنوز هم وقتی تو خونه حرف میزنیم مثل خونه های خالی صدای آدم میپیچه!!!

متاسفانه هنوز تلفن هم نداریم و متعاقبا اینترنت هم نداریم و مجبوریم تقریبا هر شب بریم خونه مامان نسرین و اونجا اینترنت کار کنیم. و یه جورایی کلا از کار و زندگی باز میشیم.نیشخند البته بابا حسین پیگیره تا خط برامون بکشند ولی یه چند ماهی طول میکشه!منتظر


راستی دایی لندنی یه دستگاه آی پد اپل برامون فرستاده و من مدام در حال بازی کردن و کار کردن با آی پد هستم. دایی چندین تا بازی سرگرمی و آموزشی هم مخصوص شما ریخته توش.شما هم هرازگاهی با بازیهاش بازی میکنی و خیلی خیلی دوست داری. (البته من خیلی دوست ندارم به تلویزیون و کارتون و کامپیوتر عادت کنی به همین خاطر مدام نمیزارم بازی کنی.)

دست دایی درد نکنهماچ



[موضوع : ]
[ سه شنبه 19 آذر 1392 ] [ 16:02 ] [ سارا ]

الان تقریبا ١ماه شده که ما تو خونه جدید زندگی میکنیم.

اساس کشی خیلی سخت بود با وجود اینکه خیلی از اسبابها رو از قبل بسته بندی کرده بودم. جمع و جور کردن خرده ریزها از همه سخت تر بود. 


روز پنج شنبه ٩ آبان بابا جواد و مامان نسرین اومدند و شروع کردیم به جمع کردن اساسها. بابا جواد و بابا حسین تخت و کمدها و وسایل بزرگ رو باز میکردند و جمع میکردند. من و مامان نسرین هم وسایل و خرت و پرت آشپزخانه رو جمع و بسته بندی میکردیم.عمو حامد و عمو هادی و کارمند بابا جواد هم کمکمون بودند و کارتن ها رو میبردند پایین و تو ماشین میگذاشتند.واسه ظهر هم مامان شایسته واسمون استامبولی خوشمزه درست کرده و فرستاده بود.شما هم ظهر تا شب رفتی خونه مامان شایسته اینها تا ما به کارامون برسیم.

 ٥ شنبه صرف بردن خرده ریزها و کارتن ها شد و شب هم رفتیم خونه بابا جواد خوابیدیم. 


جمعه صبح ١٠ آبان بابا جواد و باباحسین رفتند تا تختها و کمدها و یخچال و مبل و گاز و بقیه وسایل بزرگ رو بیاورند.

شما شب قبلش خیلی حالت بد شده بود سرمای بدی خورده بودی و ٣ بار هم تا صبح بالا اووردی... واسه همین دیگه صبح ما نرفتیم برای کمک و خونه موندیم تا اینکه بابا حسین زنگ زد و گفت که عمو علی و حامد و خانمهاشون اومدند واسه کمک و اساسهای باقی مونده رو بار زدند و اومدند بطرف خونه.

 از اونجاییکه خونه جدیدمون نزدیک خونه مامان نسرینه منم کارامو کردم و پیاده رفتم بطرف خونه. زنعمو الهه و مینا هم بودند اسبابهایی رو که اوورده بودند بردیم تو اتاقها و یه خرده جا دادم اونها رفتند و من موندم و مشغول جمع و جور کردن شدم...

مبلها و یخچال و ویترین و ... هم بسلامتی و خوبی رسیدند.دست بابا جواد درد نکنه اصلا نگذاشت کارگر غریبه و وانت و کامیون از بیرون بگیریم همه رو از طریق آشنا جور کرد تا دلسوزانه اساسها رو جابجا کنند و حرف گوش دهند.اگه دلسوزی اون نبود که وسایل تو اساسکشی داغون میشدند.ماچ


بابا حسین هم همپای بابا جواد بود. نصف بیشتر اساسها رو با ماشین خودمون آوردیم...

انصافا که بابا حسین حسابی زحمت کشید. نزدیک به ٣ سال مرحله به مرحله و لحظه به لحظه کارهای ساخت خونه رو خودش انجام داد. از نقشه و طرح خونه گرفته تا آوردن و بردن کارگر و اوستا و بنا و خرید و بار زدن وسایل ساخت خونه...قلب

بابا جواد هم از مرحله ریزکاریهای خونه گچ و سقف کاذب و رنگ و کاشی و سرامیک همپای بابا حسین و دلسوزانه کنار ما بود.قلب

مامان نسرین هم همیشه در کنار من وهمپای من برای خرید و سلیقه کردن وسایل و لوازم خونه بود .چشمک

و بقول بابا حسین حسابی اونها رو در ساخت این خونه اذیت کردیم.قلبماچ

دستشون درد نکنه که همیشه در کنار ما - کمک ما و حامی و پشتیبان ما و دلگرمی برای ما هستند. مژه

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 19 آذر 1392 ] [ 14:49 ] [ سارا ]

تصمیم گرفتم رمز این پست رو بردارم... پس حالشو ببرید:

سلام به همه دوستایی که توی این مدت بهمون سر زدند و احوال پرسمون بودند...

(بازم معرفت غریبه هاماچ)

- دنیا که دنیای بی معرفتها شده  - ...

اوضاع و احوال این روزهای زندگیمون خیلی در هم و بر همه .

خدا رو شکر اوضاع سلامتی خودم فعلا خوبه و مشکلی نیست جز اینکه همش تحت کنترل دکترا باشم.

فقط اوضاع و احوال مالی مون بدجور بهم ریخته. از اون جریانات به بعد دیگه بابا حسین نتونست دفتر بزنه و دکوراسیون دفترش را هم که از پسر عمه اش قرض گرفته بود مجبور شد از بی جایی پس اش بدهد و دیگر هم نمیتونه تو این وضع بی پولیمون میز و صندلی و دفتر و دستک بخره...

خلاصه بابا حسین هم بیکار شده و عصرها دیگه جایی نداره بره کار کنه(خدا باعث و بانیش رو .......- آمین-عصبانی)

(یه بنده خدایی گفت جا برای دفتر و دستک شما نداریم.!!!)

هر وقت یادم میوفته دلم آتیش میگیره... برای دفتر و دستک همه جا بود الا ما؟؟؟...هیچ وقت برای ما جا نداشتند حتی تو دلهای پر کدورتشان...ابرو

هیچ اشکالی نداره ما هم تنها نیستیم ما هم خدایی داریم که دوستمون داشته باشه رو زمین خدام همه جاش واسه دفتر و دستک ما جا هست. خدا دیگه تبعیض قائل نمیشه ! خدا دیگه عین بنده هاش بخیل و خسیس نیست !


عوضش بابا حسین همش کنار من و شماست و استراحت میکینم 3 تایی....نیشخند درآمد دفتر  که کم شدهناراحت کارهای پایانی ساخت خونه هم بدجوری دمار از روزگارمون در اوورده و حسابی بی پول شدیم.منتظر

انشاا.. تا 1 ماه آینده دیگه توی خونه جدیدمون هستیم.

ولی فکر کنم یه چند سالی بگذره تا بتونیم از زیر بار وامها و قسطهامون در بیاییم. ولی اشکال نداره به یاری خدا تا اینجاش دووم اووردیم بقیه اش هم سر میشه. ما که جز خدا کسی رو نداریم.

پدر و مادرهای گلمون هم که سایه شون همیشه بالای سرمونه.ماچ


دنیا دنیای بدی شده این روزها آدمها فقط درگیر خودشونند - مال روی مال میگذارند و طبقه روی طبقه و جنس روی جنسهای انبارهای مغازه هاشون... خدا هم بدجوری به حال خودشون ولشون کرده .ابله

ولی بقول یه بنده خدایی که میگفت این لباسها ور کسی نمیمونه .... منم میگم این خونه ها و ملکها هم ور کسی نمونده - همه رو باید گذاشت و رفت - موقع رفتن هم سر میرسه - مژه 

همشون هم میتونن توی چشم بر هم زدنی دود شوند و هوا روند.شیطاننیشخند

کاش آدمها تو این دنیا عوض دل شکستن دلی بدست میاوردند.


خیلی دلم پره هر چی هم که میگذره پرتر و پرتر میشم و آتیشی که روشن شده شعله ور تر میشه.منتظر

وای به روزی که این آتیش دامن کسی رو بگیرهقهقهه



[موضوع : ]
[ سه شنبه 7 آبان 1392 ] [ 14:20 ] [ سارا ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

بگید تا رمز بدم




[موضوع : ]
[ سه شنبه 16 مهر 1392 ] [ 14:40 ] [ سارا ]

معرفت در (مروارید)گرانیست به هر کس ندهند   

                     پر طاووس گران است به کرکس ندهند



[موضوع : ]
[ شنبه 26 مرداد 1392 ] [ 20:15 ] [ سارا ]

چند روزه بابا حسین در بدر دنبال یه جایی برای دفترش میگرده... منتظرخیلی حیف شد جای قبلیش رو از دست داد. هر چی میگرده نمیتونه جایی با قیمت مناسب پیدا کنه.ناراحت

مامان شایسته اینها هم در جریان بودند که قراره دفتره بابا حسین جابجا بشود. وقتی فهمیدند که چطور تو روز آخر زدند زیرش  خیلی تعجب کردند ! تعجب باباحسین هم همه چیز رو براشون تعریف کرد....

حالا فکر کن من چه حسی داشتم جلوی خانواده بابا حسین !!!ناراحت

خیلی اشتباه کردیم که اعتماد کردیم....  30سال که محبتی ازشون به ما نرسید چطور خیال میکردم این بار  خیرشون به ما هم میرسه...آخعصبانی



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 2 مرداد 1392 ] [ 23:38 ] [ سارا ]

دخترکم این روزها بابا جواد یه خرده ناراحته و یه آدمایی دلش رو شکستن.شبها تا صبح خوابش نمیبره خیلی ناراحتشم- این حقش نبود...

طفلکی اومد بخاطر ما ثواب کنه کباب شد - حسابی پدر من رو جلوی همه بی عزت کردن!...

آدمهای این روزها خیلی دنیادوست و مال دوست هستند و بقول یه ضرب المثل " کافر همه را به کیش خود پندارد" خیال میکنند بقیه هم مثل خودشونند. و با حرفهاشون دل بابایی رو شکوندند.

اونم پدر من که عمری زحمت کشیده و کار کرده و روی پای خودش ایستاده و منت هیچ ناکسی رو نکشیده.توی این 56 سال عمر با عزتی هم که داشته از هیچ چیز گله نکرده و به هیچ بیعدالتی اهمیت نداده. و ما رو هم با عزت بار اوورده تا چشممون به مال مردم نباشه.

اون روزی که همه خواهر و برادراش درس میخوندن و دبیر و استاد دانشگاه میشدند تا کرور کرور پول پارو کنند پدر من مجبور بود کار پدرش رو بچرخونه و از دانشگاه رفتن و درس خوندن محروم بشه....افسوس

ولی خود خدا دستش رو گرفت و کشیدتش بالا و با همت و تلاش خودش تونست به جایی برسه.زبان

اونوقت این آدمهای بیخیر با پدر من اینجوری کنند؟؟؟ که دو روزه نون درست و حسابی از گلوش پایین نرفته و همش داره خود خوری میکنه.

 


اونقدر عصبانی هستم که هر لحظه میخوام گوشی رو بردارم و یه چیزی بگم ولی بعد پشیمون میشم...

میدونم هر کاری بکنم یا هر حرفی بزنم مثل همیشه یه چیزی میزارن روش و یه فتنه ای از توش در میارن برای بیشتر اذیت کردن بابا جواد. مثل همیشه!!! - درد و دل هم باهاشون بکنی فتنه میکنند.افسوس



 

فقط و فقط بخاطر بابا جواد آروم میگیرم میام اینجا مینویسم تا خودم رو خالی کنم و :

به آبروی این ماه و به دهن روزه ای که هستیم و دلی که از بابا جواد و من شکسته شده خدا رو قسم میدم و این آدمهای بیخیر رو به خودش واگذار میکنم. چون میدونم یه تلنگر اون از هزار مشت من محکمتره...نیشخند

 

 


 

این آدمها همونهایی هستند که بی مهری ها و بیعدالتی هاشون و تفاوتهایی که قائل میشدند داداش من رو از اینجا روند. کاری کرد که دایی دیگه حاضر نباشه حتی پشت سرش رو نگاه کنه... حالا میفهمم  که حق با دایی بود حق داشت که رفت و دیگه محل این آدمها هم نداد...ناراحت

 


ما توی کار ساخت و ساز این خونه خیلی کفگیرمون به ته دیگ خورده و وضع مالیمون خراب شده... توی این اوضاع و احوال اجاره دفتر بابایی هم خرج اضافه برامون شده بود که بابا جواد اومد کمکمون کنه تا بلکه یه 5 - 6 ماهی دست و بالمون بازتر بشه و مجبور نباشیم اجاره دفتر بدیم که ثمره این ثواب هم به کباب شدن ما و خودش منجر شد. ما روی حرف یه آدمهایی حساب کردیم و دفتر بابایی را به صاحبخونه اش پس دادیم و درست روز اساس کشی نامردانه زدند زیرش...منتظر

حالا با این اوضاع بابا حسین داره میگرده یه جای جدید برای دفترش پیدا کنه ولی هر جا که پیدا میکنه گرونتره...

اساسهای های دفترش رو هم برده ریخته تو خونه بی بی جونش تا کی بتونیم یه جای جدید پیدا کنیم و کارش رو از سر بگیره.افسوس

این هم از شر و جوشی که این آدمها توی این اوضاع خراب مالی و روحی وجسمی ما برامون ساختند...

اجرشون با خدا ....منتظرعصبانی

 


پینوشت:

  •  این مطالب صرفا برای دل خودم نوشته شده است تا بلکه یه خرده آروم بگیرم.

از خوانندگان محترم خواهشمندم در مورد مطالب این پست اگر حرفی داشتند فقط بخودم بگویند.

  • ما هر حرفی از سر درد و دل هم که بزنیم فتنه میکنند - فتنه گران بدانند که : مکر و فتنه خدا بزرگتر است. (آیه  قرآنیش رو الان یادم نیستچشمک)
  •  این روزها از مسلمونی همه فقط ادای مسلمونی رو بلدند در بیارند. و مثل آب خوردن دل میشکنند و شر میرسانند و فتنه میکنند و خیال میکنند خدا از حق الناس هم براحتی میگذرد.وقت تمام


[موضوع : ]
[ دوشنبه 31 تير 1392 ] [ 11:55 ] [ سارا ]
  • دیگه بزرگ شدی - خانم تر شدی...
  • مهد کودک ات رو دوست داری  - چندین تا شعر یاد گرفتی و مدام توی خونه برای ما میخونی -
  • اسم خاله مهدت خاله صدیقه هست و مدیر مهدات هم خانم احسان هست که بهش میگید خاله احسان و اون رو هم بدجور دوست داری و تو خونه ازش یاد میکنی.(خاله احسان بوسم کرد - رفتم پیش خاله احسان و ....)
  • توی خونه مدام با خودت داری بازی میکنی و موضوع بازیهایت هم همش جریانات و اتفاقات افتاده در مهد کودکت هست... (خودت نقش خاله صدیقه را داری و یکسر داری با بچه ها حرف میزنی و شعر میخونی و نصیحتشون میکنی... هیراد در رو ببند - درسا نکن - آتنا ساکت باش و....)

 


بزرگ شدی خیلی زود بزرگ شدی و من مثل همیشه احساس میکنم که هیچی نفهمیدم ....افسوس

 

تو کی بزرگ شدی ؟ من کنارت بودم و مثل همیشه خسته ؟ با تو پارک رفتم - با تو گشتم - با تو بودم و خودم لذتی نبردم ؟ نمیدونم این خستگیها و مشغله ما کی تمام خواهد شد؟ این طلسم را پایانی هست ؟متفکر

دوباره کارهای خونه و رفت و آمد و بدو بدو .... - این خونه ما کی ساخته میشه خدا میدونه...سوال

 

بعضی وقتها من و بابایی با هم رویا بافی میکنیم اون روزی رو که توی خونه خودمونیم. توی حیاط میشینیم و با هم چایی میخوریم. و همگیمون با همیم.

 بابایی هم دیگه خسته شده میگه سارا این ترم که تموم شد دیگه از ترم دیگه کلاس دانشگاه بر نمیدارم منم مثل همیشه میگم باشه برندار - احتیاج که نداریم ولش کن - و ته دلم میترسم میترسم که باز هم مثل هر ترم توی رودرواستی گیر کنه و باز هم کلاس برداره یا باز هم در برابر کار انجام شده قرارش بدن و براش کلاس بزارن.... و باز هم ما تنها باشیم و باز هم نتونیم ٣ تایی کنار هم یه عصر با لذتی رو بگذرونیم.

 

خیلی خستم ....اوه



[موضوع : ]
[ سه شنبه 31 ارديبهشت 1392 ] [ 16:31 ] [ سارا ]

امسال یه خرده سال قاطی پاطی ای برامون شد:

فروردین بس جالبی داشتیم! اردیبهشت را هم یکسر به تهران و دکتر رفتن سپری کردم. (برای چکاپ همون مسئله قبلی) -چونکه این ماهی چند بار مجبور شدم برای تهران رفتن شما رو تنها بزارم و برم شمام یه خرده وابستگیت به من و بابایی بیشتر شده و همش احساس ترس داری از کنارت دور بشیم...افسوس


و امسال برای اولین بار با ١٦ روز تاخیر در تاریخ ٢٦ اردیبهشت بجای ١٠ اردیبهشت ماه برات تولد گرفتم.سبز

 

لباس - ٢  تا لباس خوشگل داشتی که برای تولدت در نظر گرفتم. یکیشون یه پیراهن دامن پفی خوشگل گلدار بود که خاله صدیقه پارسال برات اوورده بود و یکی دیگشون یه پیراهن قرمز تور توری بود که امسال خاله طاهره برات فرستاده بود. که بعد از پرو های انجام شده به این نتیجه رسیدیم که لباس خاله صدیقه هنوز یه خرده برات بزرگه و به تنت گشاده... پس قرعه بنام لباس تور توریه افتاد....

موقع پرو هم که لباسها رو میپوشیدی دیگه حاضر نبودی درشون بیاری و همش میگفتی عروسی شدم عروسی شدم.  (عروسی شدم = مثل عروس شدم)ماچ

 

کیک تولدت رو هم از اونجایی که رنگ تور لباست قرمز و مشکی بود تصمیم گرفتم که شکل مینی موس باشه و یه تل مینی موسی هم داشتی اونم بزنی به موهات.(حالا بماند که اصلا حاضر نشدی تل رو به موهات بزنی...)منتظر

کیک مینی موس با طعم آناناس و نسکافه - ٤ کیلویی- ٥٦٠٠٠ ت هم هزینه اش شد. ( البته ما کیک کوچکتری میخواستیم ولی کیکهای شکلدارشون کمتر از ٣.٥ -٤ کیلو نمیشدند.)

 

وسایل تزیین همیشگی تولدت رو هم نصب کردیم-بادکنکها رو هم بابایی لحظه آخر بهمراه عمو علی لطف کرد و برامون باد کرد.(البته میخواستم ٣ تا بادکنک با گاز هیدروژنی هم برات باد کنم ولی بابا که رفته بود گفته بودند دونه ای ١٠٠٠٠ ت باد میکنندتعجب-- خیلی گرون بود نمیصرفید و منصرف شدیممتفکر...)

 

برای گیفت تولدت هم به آبتین یه تخته وایتبرد و به بهنام یه توپ دادیم... البته برای اینکه شما و آبتین دعواتون نشه برای شمام تخته خریده بودم و خدارو شکر ٢ تایی مشغول بازی و نقاشی کشیدن شدید و اولش لذیت نکردید....اوه

 

شام هم حاضری داشتیم. ساندویچ مرغ و کالباس درست کردیم...زبان

آخراش هم یه خرده با آبتین شکراب شدید ولی بخیر گذشت ...

 

برای عکس انداختن هم که خیلی معرکه داشتم باهات... اصلا نذاشتی یه عکس درست و حسابی بگیرم...عصبانی



[موضوع : ]
[ سه شنبه 31 ارديبهشت 1392 ] [ 16:03 ] [ سارا ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





[موضوع : ]
[ چهارشنبه 28 فروردين 1392 ] [ 11:24 ] [ سارا ]

صبح روز ٤ شنبه سوری من و بابا حسین مشغول تر و تمیز کردن خونه بودیم و شما مشغول بازی کردن تا اینکه یهویی صدای جیغت و بعد غش رفتنت رو شنیدیم. شما توی بالکن خوردی زمین و زیر چشمت سیاه  و کبود شد! (حسابی روز عیدی خوشگل شدی- شبیه این کتک خورده ها!نیشخند)...

حدود ١ ساعت بعدش روی سرامیکهای توی خونه که فقط یه خرده نم بود لیز خوردی و کله ات گامپ خورد زمین و دوباره غش رفتی! (چشم خوردی امروز اساسی)....

شب هم با عمو حامد و علی قرار گذاشتیم و رفتیم آتیش بازی. اونجا هم سرد بود و باد میومد و شما از فرداش که روز عید باشه سرما خوردی!(اینم سومیش).....

سرما خوردگی سختی هم داشتی. دکتر متخصص هم که باز نبود- درمانگاه بردیمت و دواهات رو شروع کردیم. ٢ شب مکرر تب میکردی و روز سوم هم ٢٤ ساعت توی تب میسوختی(با وجود اینکه آنتی بیوتیک هم میخوردی ولی همچنان تب داشتی بطوریکه استامینوفنها دیگه اثر نمیکرد.)شب خونه بابا جواد اینها موندیم و از ترس تب بالات ساعت ٢ شب تصمیم گرفته بودیم ببریمت بیمارستان ولی بعد پشیمون شدیم -گفتیم الان تعطیلیه دکتر درست و حسابی پیدا نمیشه یه چیزی بهت میدن کار دستمون میدن.

خلاصه تا ساعت ٢ همگی بیدار بودیم و تا صبح هم من و مامان نسرین بیدار میشدیم و تب ات رو چک میکردیم. ملت تجویز کردند و شیاف استامینوفن هم برات گذاشتیم که بدک نبود.

پنجم عید صبح  که دکترها باز بودند بردیمت پیش دکتر خودت دکتر علوی. اونم معاینه کرد و گفت همون آنتی بیوتیک رو بخوری و یه خرده دارو دوا برات نوشت.

ضمنا قابل توجه مادران : در مورد شیاف استامینوفن هم گفت: از این به بعد هر وقت خواستید بکوشیدش شیاف استامینوفن بزارید!!!!!!!!!تعجب

خلاصه امسال عید که برامون بد شروع شد ! خدا به خیر بگذرونه بقیه اش رو !...

شب چهارم و نهم مامان نسرین مهمون برای شام دعوت کرده بود .شمام که یا مریض بودی یا توی بد عنقی های مریضی بسر میبردی.

ما هم یه سر مشغول عید دیدنی رفتن خونه عمه و عمو و دایی و خاله های بابا حسین بودیم و کل عیدمون صرف این کار شد.منتظر

روز 13 بدر هم با عمو علی و حامد پارک جنگلی قرار گذاشتیم و رفتیم که اونجا هم بهم خورد و از دست اذیتهای شما بتنگ اومده و 1 ساعت بیشتر نموندیم و بعد برگشتیم خونه.

 عید گند و از اون گندتر 13 بدرمون شد....ناراحتکلافه

 



[موضوع : ]
[ شنبه 24 فروردين 1392 ] [ 14:34 ] [ سارا ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





[موضوع : ]
[ يکشنبه 27 اسفند 1391 ] [ 10:52 ] [ سارا ]
  • این روزها یه خرده شیطون و لجباز شدی.مامان نسرین رو خیلی اذیت میکنی باهاش لج میکنی و حرصش رو در میاری... عینک مطالعه میزنه میپری عینکش رو میگیری (هزار ماشاا...قاتل عینک هم که هستی و ٢ تا عینک آفتابی من رو لت و پار کردی) - روزنامه میخونه میپری و روزنامه هاش رو پاره و پوره میکنی - از میز و کمد بالا میری - جیغهای بنفش میکشی فقط صرف آزار دادن پرده گوش ما و ... خلاصه دوباره تصمیم گرفتیم شما رو ببریم مهدکودک. ----- ایشاا.. برای فروردین دوباره همون مهدکودک احسان.چشمک
  • عاشق گردنبند و انگشتر و جدیدا هم "چسب زخم" شدی. دوست داری همش روی انگشتت چسب زخم بزنی!
  • از وقتی نی نیه عمو حامد بدنیا اومده هر وقت میبینیش شما هم جوگیر شده و دوباره نی نی میشی...نیشخند

    وقتی هم نی نی میشی دیگه راه نمیتونی بری -حرف نمیتونی بزنی و هوس می می هم به سرت میزنه!...سبز(حالا خر بیار و باغالی بار کن)...زبان

  • تازگیها عادت کردی مثل من تو ماشین که میشینی همش به بابا حسین غر بزنی:

حسین حسین یواش بورو.

حسین برو به چپ برو به راست.

حسین ولش کن.(وقتی که بابا حسین داره با بوقهای متوالی به ماشین جلویی غر میزنه تا تندتر بره)

  • عاشق تبلیغات تلویزیون هستی و همشون رو حفظ کردی و با خودت میگی...


[موضوع : ]
[ يکشنبه 27 اسفند 1391 ] [ 10:50 ] [ سارا ]

 



[موضوع : عکسهای تارا]
[ يکشنبه 27 اسفند 1391 ] [ 10:41 ] [ سارا ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ رو واسه ناز گلکم تارا درست کردم تا خاطراتشو توش بنویسم.تا وقتی بزرگ شد بخونه و کیف کنه که چه دخمل طلای ناقلایی بوده...
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 49
بازدید هفته گذشته : 51
کل بازدید : 417148