الهی قربونت برم که از وقتی از سینه گرفتمت دیگه مامانی رو کلا بوسیدی و گذاشتی کنار...
الهی فدات بشم که تا بحال سینه مامانی آرامش پیش از خوابت بود و حالا سینه بابایی آرامش خوابت شده. (آخه تازگیها عادت کردی شبها میری رو سینه بابا حسین میخوابی و خوابت میبره- تا بحال ما به خودمون مینازیدیم حالا بابا حسین مینازه)
الهی فدات بشم که عادت کردی هر شب بابا حسین یه 10-15 باری قصه شنگول و منگول رو برات بگه تا شما خوابت بگیره.(طفلک بابا حسین هم دیگه آخراش از شدت خواب به جای قصه هزیون و چرت و پرت و اتفاقات روزش رو تحویل شما میده.)
الهی فدات بشم که هر وقت من رخت میشورم و میرم توی بالکن تا پهنشون کنم شمام میای کمک من ولی به جای اینکه رختها رو پهن کنی میکشیشون روی زمین تا کف بالکن رو تمیز کنی.
الهی فدات بشم که عاشق گیره رختی و بازی کردن باهاشون هستی و هی من گیره ها رو به لباسها میزنم و هی شما گیره ها رو میکشی و گیره و لباس رو همراه هم میکنی.
الهی فدات بشم که هر جای خونه پا میزاریم یه گیره میره تو پامون و از درد جیغمون میره هوا!
الهی فدات بشم که عاشق نانای و موزیک و کانالهای نانای هستی...
الهی فدات بشم که عاشق سی دی خاله ستاره شدی و مدام باید برات پخش و تکرار و تکرار بشه(دیگه حالمون بهم میخوره از این همه تکرار!)
الهی فدات بشم که مدام در حال راه رفتن روی مبلها-دسته مبلها-میزها و پریدن از روشون هستی.
الهی فدات بشم که عاشق خوردن چیپس و اینجور آشغال پاشغالها هستی.
الهی فدات بشم که عاشق سیب زمینی خوردنی.
الهی فدات بشم که 1 هفته ای میشه که یاد گرفتی چطور از تو یخچال برای خودت آب بریزی و مدام میری پای یخچال و لیوان آبت رو پر آب میکنی و خودت هم که سیراب شدی به زور به بقیه آب میدی و ما هم که دلمون نمیاد آب شما رو رد کنیم مجبوریم هی آب بخوریم...
الهی فدات بشم که جارو خاک انداز رو از تو آشپزخونه برمیداری و ادای جارو کردن در میاری.
الهی فدات بشم که خیلی علاقه داری با در ماشین لباسشویی بازی کنی و هی لباسات رو بندازی توش و هی در بیاری و این در بیچاره رو هی بکوبی و ببندی.(و با همین کارات چند وقت پیش در لباسشویی بابا جواد اینها رو شکوندی)
الهی فدات بشم که انگشتای کوچولوی پات رو میزاری روی دسته های کشوی دراور من و ازش بالا میری تا دستت برسی به وسایل روی میز و ...
الهی فدات بشم که همه سایه چشم ها و رژگونه های من رو با ناخنهای کوچولوت تراشیدی و پودر کردی و ریختی رو قالی...
الهی فدات بشم که عاشق انگشتر شدی و بهشون میگی ناخن. و همه انگشتات رو پر از انگشتر میکنی و راه میری و میگی خوشگل شدم ناخن دارم!
الهی فدات بشم که از روی میز ژل صورت بابایی رو بر میداری و به تقلید ازش میمالی رو صورتت!
الهی فدات بشم که عاشق خودکار و نقاشی کردن هستی البته روی در-دیوار-مبلها و بویژه روی دست و پا و شکم قلمبه ات...
الهی فدات بشم که از صدای جارو برقی و سشوار خیلی میترسی...
الهی فدات بشم که عاشق توپ و توپ بازی هستی(مگه تو پسری گلکم).
الهی فدات بشم که خیلی بادکنک دوست داری. البته خیلی هم خوشت میاد با چنگ و دندون بیوفتی به جون بادکنک و بترکونیش و بعد تیکه پاره هاش رو بیاری پیش بابا حسین و مجبورش کنی اون تیکه ها رو برات باد کنه و ازشون بادکنک بسازه!
الهی فدات بشم که خونه زندگی مامان نسرین رو زیر و رو میکنی و ظهر که من میام میبینم تموم زندگی بیچاره ها وسط سالن پخش و پلاست...
الهی فدات بشم که بابا جواد رو خیلی دوست داری- هم خوب ازش باج میگیری هم خوب ازش حساب میبری.
الهی فدات بشم که همیشه پیش بابا جواد خودت رو لوس میکنی - لبات رو کج میکنی و ناز میاری.
الهی فدات بشم که همه امید و دنیا منی....!
بازدید : 4 مرتبه | موضوع : فعالیتها-علایق و تفسیر تارا
دخترم!عزیزم!پاره تنم!
تولدت مبارک
دخترم 1 سال دیگر هم گذشت و تو اکنون 2 سال داری.
- یه دختر پر شور و تحرک! و شیطون!...
- یه دختر مستقل و با اعتماد بنفس توپ!...
- یه دختر عزیز - شیرین - مهربون و با احساس!...
- یه دختری که همیشه آرزویم بودی داشته باشمت!...
- دقیقا همانی که میخواستم...
یکسالی که گذشت سالی بود که تو بزرگ شدی....خانم شدی.....راه افتادی.....همسفر خوبی برای اولین سفر مستقل ٣ تاییمون بودی.....بیشتر از قبل وابسته به یارانت شدی.....دولوپی خوردی.....حرف زدی.....کلمه گفتی و ٢-٣ هفته بعدش جمله!.....از یارانت جدا شدی.....دلت تنگ شد برایشان.....مثل یک مرد این جدایی رو قبول کردی و درک کردی.....خودت فهمیدی که دیگه بزرگ شدی و این لازمه هر بزرگ شدنیه.....و این لازمه استقلال بیشترته.....یه خرده از من دورتر شدی ولی باز هم دوستم داری.....دیگه آغوشم مثل قبلترها گرم حضور تو نیست و حرمت نداره ولی باز هم دوستم داری.....و همین برای من کافیست!.....بیشتر از قبل فهمیدی و درک کردی و حس کردی.....آدمهای دور و برت رو شناختی و توی ذهنت دسته بندی کردی....
- آدمهای مهربون و نازخر.
- آدمهای همیشه خسته ولی پر حوصله برای بازی.
- آدمهای همیشه خسته و بیحوصله
که قبلترها بیشتر دوستشان داشتید!....
که تموم خواسته شان رفاه و آسایش
و شادی و خنده شماست.
- آدمهایی که همه جوره برای شما زحمت میکشند
حساسند و همیشه نگران سلامتی و آسایش شما.
- آدمهایی که شما مهمان همیشگی خانه های پر مهرشان بودی.
- آدمهای پر شور و هیجان و پایه برای شادی.
- آدمهای مهربان و منظم و منضبط.
- آدمهای باج ده - آدمهای باج نده.
- آدمهایی که هستند و دوستت دارند و دوستشان داری و همبازیند.
- آدمهایی که گاهگاهی هستند- همبازیند - دوستت دارند و دوستشان داری.
- آدمهایی که نیستند ولی عکسشان هست - حرفشان هست و دوستت دارند.
- و آدمهایی که گاهگاهی احوالت رو میپرسند و ....
و ما قدردان همه شان هستیم. که با ما بودند و دوستمان داشتند و برایشان مهم بودیم.
- دیگه بیشتر از قبل نبود ما رو حس میکنی و میفهمی - و گاهگاهی هم از این نبودنها و خستگیهامان خسته میشی و غر میزنی ولی باز هم دوستمان داری...
- دیگه بزرگتر شدی - پارک میری - بازی میکنی- حتی تماشای بازیت هم لذت بخش است.
- عین یه مادر برای عروسکهایت هستی - لالایی میخونی - میخوابانی و غذا میدهیشان.
- شر و شور خانه خلوت بابا جواد اینها - خانه کوچک خودمان - و حتی خانه شلوغ بابا رضا هستی!
- زندگی همه مان با تو رنگ دیگری شده...
- جور دیگری شده...
روز تولدت رسید و تو 2 سالگی را فوت خواهی کرد.
بزرگتر میشوی - خانم تر میشوی - مستقل تر میشوی. و من با شوق این لحظات را تماشا میکنم!
کاش همیشه همینقدر دوستمان بداری و برای هم دوستان خوبی باقی بمانیم.
بازدید : 13 مرتبه | موضوع : نامه های به دخترم
دایی جون تولدت مبارک ![]()

از طرف تارا و مامان و باباش![]()

هشتم اردیبهشت تولد دایی mo بود. تصمیم گرفتم یه پست رو به همین مناسبت به دایی اختصاص بدم تا شمام بیشتر بشناسیش.
دایی 8 اردیبهشت 63 بدنیا اومد.دقیقا 2 سال و 4 ماه از من کوچیکتره. وقتی بدنیا اومد بین ما از همه سفیدترین بود از بس پاهای بور و سفیدی داشت بهش میگفتن لامپ مهتابی!(فکر کنم این اسم رو خاله سودابه روش گذاشته بود.)
خیلی آدم خوش قلب و مهربون و حساسی بود و هست.
قشنگترین و زیباترین و احساسی ترین لحظات کودکی و جوونیم رو با دایی داشتم. ما علاوه بر خواهر و برادر با هم دوست بودیم و هستیم!دوست هایی صمیمی! از همه رازهای زندگیم خبر داشت و داره و بالعکس...
احساسی ترین لحظاتم رو با دایی داشتم:
- اون شبی رو که با هم گریه کردیم بی دلیل...!
- یا اونوقتی که دانشگاه قبول شده بودم - و شبی که فرداش برای اولین بار میرفتم دانشگاه - دایی کمکم کفشهام و واکس زد و من بغض کردم و نگاهش کردم و برجی از مهربونی دیدم و در آن لحظه از صمیم قلب برایش بهترینها رو از خدا خواستم...
- یا اون روزیکه برای استخدام اداره بیمه علارغم اینکه مصاحبه رو خوب داده بودم و هیچ مشکلی نداشتم ولی بدلایل نا مشخصی من و قبول نکرده بودند و استخدام نشدم - و من تنها توی اتاقم دراز کشیده بودم و چشمهام و بسته بودم و داشتم گریه میکردم یهو دستهای سردی رو روی صورت داغم احساس کردم توی اون شرایط فقط دایی بود که اومد پیشم و دلداریم داد.(چون از نظر دیگران من زیادی حساس بودم و الکی خودم و ناراحت میکردم و موضوع مهمی پیش نیومده بود که بخوام گریه کنم)ولی توی اون شرایط فقط دایی بود و میدونست که ناراحتی من الکی نیست و من و درک کرد و سراغم اومد. آن لحظه هم فقط نگاهش کردم و باز هم از صمیم قلب بهترینها را برای قلب مهربونش خواستم...
و هزار و یک شرایط دیگه که یاد آوریشون فقط باعث میشه بیشتر اشکم سرازیر بشه...
دایی رفت اینگلیس تا درس بخونه! ولی رفت تا آرامش پیدا کنه. رفت تا از همه تفاوتهایی که افراد دور و ورش بین اون و دیگران قائل میشدن و اون رو دلگیر میکرد دور بشه. رفت تا اون رفتارهای دل آزار رو نبینه........بیـــب(سانسور).......
شاید اگر من بجای دایی بودم خیلی زودتر از اینها بریده بودم!صدام در میومد!گله میکردم! ولی دایی خیلی تاب آورد. همه رو دید و حس کرد و رفت.......بیـــب(سانسور).......
رفت تا آرامش رو پیدا کنه.رفت تا تبعیضات رو نبینه. و توی دنیای عدالت و یکرنگی زندگی کنه...
دیگه حاضر نیست برگرده! دیگه اصلا دوست نداره که بیاد!دلم براش خیلی تنگ شده و میشه
ولی شادم به شادی اون...
خدایا کمکش کن...

پینوشت:
ای کاش آدمها روزی بفهمند که چه کردند؟ و در قبال تبعیضاتی که قائل شدند.....بـــیــــب(سانسور)....
ای کاش بفهمند که ما هم میفهمیم ولی نجابت بخرج میدهیم......

بازدید : 15 مرتبه | موضوع : نامه های به دخترم
اول اردیبهشت=برگشتن عمو علی: عمو علی اینها اول اردیبهشت از حج برگشتند.خدا رو شکر آبتین خیلی اذیتشون نکرده بود. ولی ما اصلا جرات نمیکنیم با شما همچین مسافرتی رو بریم!
جمعه عصر رسیدند گل خردیدم و رفتیم فرودگاه استقبالشون و بعدش هم همراهشون رفتیم خونشون و اونجا هم بابایی رفت و شیرینی و آبمیوه برای مهمون هاشون خرید.سکه پارسیانی هم که براشون خریده بودیم بهشون دادیم.
جمعه شب هم ولیمه خونه بابا و مامان زنعمو الهه دعوت بودیم. ولی شما چون ظهر نخوابیده بودی از اول مهمونی(ساعت ٩) تا صبح فردا خوابیدی.
پنجم اردیبهشت=تولد بابا حسین : هر سال بدلیل اینکه تولد بابایی تقریبا با تولد شما مقارن شده دیگه جداگانه برگزار نمیشه و به تولد گرفتن برای شما اکتفا میکنیم. امسال هم مثل پارسال کیک کوچولویی خریدیم و رفتیم خونه بابا رضا و اونجا ٥ تایی یه تولد کوچیک برای بابا گرفتیم. به به چه کیک دارچینی خوشمزه ای هم بود شانس بابایی.همگی حسابی کیف کردیم! به عمرم همچین کیک دارچینی نخورده بودم...
![]()
بابایی جون تولدت مبارک... ![]()

دوستت داریم یه عالمه...![]()

تموم دنیای مایی...![]()

- راستی سوغاتی های مکه مون رو هم گرفتیم برای بابا پیراهن مردونه-برای من شال و تی شرت-برای شمام یه پیراهن ناز...
بازدید : 7 مرتبه | موضوع : تارای 1 ساله
تارای micki mousi....
این تل رو همراه بابایی از تجریش برات خریدیم. خیلی هم به این پیراهنت میاد.ولی حیف که پیراهنت دیگه کوچیکت شده...

بقیه عکسها در ادامه مطالب....
بازدید : 51 مرتبه | موضوع : تارای 1 ساله
- روز 13 فروردین هم دوباره رفتیم همون پارک سعادت آباد با این تفاوت که این بار غلغله بود. آخه با شما و دست تنها هیچ کجای دیگه نه میشه رفت و نه جرات میکنیم که بریم.

توی پارک شما چشمت افتاد به توپهای مردم. و وای که من چه کشیدم از دست شما. میرفتی وسط بازی ملت توپشون رو برمیداشتی و آی فرار...!
توپ همه مردم رو جمع میکردی میزدی زیر بغلت و میومدی پیش ما.
خدا رو شکر تو پارک یه دوره گرد پیدا شد که توپ میفروخت. بالاخره ما مجبور شدیم یه توپ همونجا برات بخریم تا شما دست از سر مردم بر داری!
بقیه روزها هم به خوبی و خوشی سپری شد. شما طبق معمول در خدمت مامان نسرین بودی و من و دختر خاله هام به گشت و گذار. یه شب مهمون خاله نسترن 4 تایی دختر خاله ای رفتیم رستوران اردک آبی تجریش... همونی که منوی آزاد داره و چقدر خوش گذشت و چقدر خوردیم و خندیدیم. دیگه جای نفس کشیدن نداشتیم.(1) جای تو و بابایی خالی بود.
با خاله سودابه هم سینما و تئاتر...
راستی یادم رفت بگم... توی تهران هم عیدی گرفتیم عالی. دست همگی درد نکنه.
سوغاتی های خوشگل مشگل (لباسهای خوشگل و ناز) هم که خاله نسترن(خاله صدیقه)برات آورده بودند.
یه پازل حیوانات خوشگل هم علاوه بر عیدیت خاله سودی بهت داد.
![]()
14 فروردین بابا جواد اومد تهران پیشمون. شما هم تا بابا جواد رو دیدی مثل همیشه خوشحال شدی و ذوق زدی. شیوا و شیدا هم از قبلش عزا گرفته بودند که با اومدن بابا جواد شما دیگه مهلشون نذاری که البته این مسئله اتفاق افتاد ولی نه به اون شدت و فقط برای روز اول بطول انجامید.
شما بهمراهی شیوا جون روزها مدام در حال تماشای سی دی حسنی خاله ستاره بودی و تلویزیون در اختیار کامل شما بود.
15 فروردین هم دایی پرویز و زندایی و سحر که رفته بودند بندر عباس برگشتند و ما تونستیم اونها رو هم ببینیم. و سوغاتیهامون رو هم بگیریم. به به!
لباسهای قشنگی که زندایی وخاله طاهره برای من و شما گرفته بودند و... دایی MO هم برای من یه جعبه لوازم آرایشی بهمراه وسایل توش مارک استد لودر اصل خریده بود.دستش درد نکنه...
17 فروردین ظهر ناهار خوشمزه ای خونه خاله سودی دعوت بودیم و عصر هم با ماشین بابا جواد راه افتادیم به طرف خونمون... (2)
![]()
پینوشت:
(1) = یاد قدیما بخیر. منو نسترن مثل 2 تا خواهر برای هم بودیم و اکثر وقتمون رو با هم میگذروندیم. ولی دیگه الانها که من درگیر زندگی و بچه و ... شدم نتونستم بیشتر پیشش و همراهش باشم. و همش مجبور بودم وقتم رو صرف شما بکنم.
(2) = البته حواسم نبود ببینم این دفعه هم مثل دفعه های قبل موقع خداحافظی شیوا و شیدا گریه زاری راه می اندازند یا نه؟ کاش حواسم بود و میدیدم!خیلی هوس کرده بودم ها ها

بازدید : 14 مرتبه | موضوع : تارای 1 ساله


