تارا تارا ، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

تارا -تک ستاره ما-

ماه دومی که شما تو دل مامانی بودی - تاپ تاپ قلبت شنیده شد....

٨٨/٧/٥ رفتم پیش دکتر زهرا کامیابی(چهار راه امام جمعه) دوا بهم داد استفاده کنم و بعد از 2 هفته برم سونو. وزنم 60 کیلو بود. ٨٨/٧/١٢ رفتم سونوگرافی دکتر فولادی(خ پروین اعتصامی). خیلی خیلی اضطراب داشتم با مامان نسرین رفته بودم ولی مامان تو اتاق نیومد. بمحض اینکه دکتر دستگاهش را گذاشت رو شکمم من توی تصویر دنبال چیزی که باید میگشتم. چون یه مانیتور هم جلوی من بود. میدونستم عکس جنین چه شکلی باید باشد... درست عین یه لوبیای کوچولو....           خلاصه با دلهره هر چه تمام تر دنبال یه لوبیای کوچک سفید داخل حفره سیاه میگشتم. همینطور که دکتر تصویر را میچرخوند یه لحظه دیدمش (هنوز ...
23 خرداد 1390

ماه سوم و چهارم تو دل مامانی- اولین تولد مامانی تو خونه خودمون به یمن وجود شما تو دلم...

٨٨/٨/٤   امروز یه کم حالم گرفته بود از اداره زودتر در اومدم و تو خیابونها گشتم. واسه خودم و شما نی نی جون نون خامه ای خریدم. از کنار گل فروشی که رد شدم هوس کردم یه شاخه گل هم واسه خودمون بگیرم ولی دیدم تا خونه برسم خراب میشه .هوس کردم از عروسک فروشی واسه شما عروسک بخرم ولی دیدم دستم پره و بارم زیاد میشه. خلاصه هیچ کدوم رو نخریدم. اومدم خونه و با شما نون خامه ای خوردیم. شب که باباییت اومد خونه بیخبر از حال صبحی من واسمون گل خریده بود.   خیلی ذوق کردم...  ٨٨/٨/٦   رفتیم سونو دکتر فولادی. باباییت هم برای اولین بار همراهم اومد. با هم ماهی کوچولومون رو دیدیم.صدای قلبت را هم شنیدیم. همه چیز هم خوب بود((NT-NB....
23 خرداد 1390

ماه پنجم تو دل مامان- هنوز تکون نخوردی دلم به نبضهای کوچکت خوش است...

مردها حامله نمیشوند  تا بحال فکر میکردم که حامله نشدن برای مرد مزیت است ولی حالا مطمئنم که نقص و بدبختی است.(ا-ف) این رو از حرفهای بابا حسین فهمیدم که همش میگه سارا خوش بحالت نی نی مون تو دل تو رشد میکنه خوش بحالت که میتونی این احساس رو درک کنی. خیلی غرور انگیز است که آدم بتواند موجودی زنده را در بطن خود داشته باشد و به جای یک نفر خود را دو نفر بداند. .(ا-ف) مثلا هر جا میرم و خوراکی خوشمزه و باب طبعم باشه میگم من دو نفرم پس به اندازه دو نفر میخورم. وسهم نی نی ام را هم بدهید....... لحظه هایی هست که حس میکنی دنیا را فتح کرده ای و هیچ جیز نمیتواند آرامشی را که بدان دست یافته ای بر هم بزند. نه دردهایی که باید تحم...
23 خرداد 1390

شنبه 90/3/21- صابون خوری- خرو پف کردن

* برای اولین بار صابون خوردی = امروز شما بینهایت شیطون و شلوغ شده بودی و خیلی اذیت میکردی. صابون دست شستنت رو برداشته بودی و باهاش بازی میکردی وکی جرات داره از دست شما چیزی رو بگیره!!!...  و بلاخره هم صابون رو کردی دهنت و یه گازش زدی. دیگه اعصابم خرد شد و بزور و با دعوا و بهمراه جیغ و گریه و غش شما صابون رو ازت گرفتم و دست کردم تو دهنت تا صابونها رو در بیارم ولی مثل اینکه یه مقداریش رو خورده بودی! این رو از قیافت فهمیدم. * برای اولین بار ادای خر و پف کردن در آوردی = شب نمیخوابیدی من دراز کشیدم و ادای خوابیدن رو در اووردم و خرو پف میکردم - شما هم خوشت اومده بود و ادای من رو در میووردی و سعی میکردی مثل من صدای خر و پف در بیا...
23 خرداد 1390

یه خبر بد- تاتای مامان چشش اوف شده...

دوشنبه 90/3/16 امروز که اومدم خونه دیدم چشم سمت راستیت قرمز شده و ورم کرده . مامان نسرین گفت صبح که از خواب بیدار شدی چشمت اینجوری شده بود. تا شب همینطور ورم چشمت بیشتر و بیشتر شد. خیلی ترسیده بودم و نگرانت بودم. اصلا دلم نمیومد نگات کنم. خودت هم اذیت میشدی و همش چشمت رو میمالیدی. نمیدونم چطور شده یهو اینجوری شد چشمت. یا حساسیته یا چیزی چشمت رو گزیده! دکتر علوی ساعت11 وقتمون داد رفتیم. دکتر هم گفت حتما گزش هست ازم سوال کرد سیرچ بودیم گفتیم نه دیروز رو همش خونه بودیم و جایی بیرون نرفتیم. نمیدونم این چی بوده و از کجا اومده و چشمت رو گزیده . خدا بکشتش که چش دخمل من رو اوف کرده. الهی مامان برات بمیره . چرا بجای تو چشم من و نزده. شب ب...
17 خرداد 1390

جمعه 90/3/13 پارک جنگل قائم- شنبه 90/3/14 پارک جنگلی-یکشنبه 90/3/15

جمعه 90/3/13 امروز صبح که از خواب بیدار شدیم بابایی گفت بریم بیرون صبحانه بخوریم منم قبول کردم. بابایی صبحانه رو آماده میکرد منم کارهای شما رو میکردم. رفتیم جنگل قائم نشستیم صبحانمون رو خوردیم و بعدش چرخی زدیم و چند تا عکس گرفتیم.      موقع برگشتن هم یه بستنی بابایی برام خرید و خوردم بعدش رفتیم خونه بابا بزرگیت سری بزنیم که ناهار هم موندیم(آبگوشت مرغ داشتن) و بعد برگشتیم خونه. استراحتی کردیم. شب هم رفتیم خونه بی بی جون سری زدیم سمانه و نی نی اش هم اونجا بودن شما با نی نی اونام درگیر شدی. یه پیشدستی  دستت بود میخواستی مال اون رو هم بگیری و خلاصه نینی شون رو به گریه انداختی. بعدش کباب ترکی...
17 خرداد 1390

تارا فیلم

   Glitterfy.com - Photo Flipbooks Glitterfy.com - Photo Flipbooks  تارا در پارک جنگل قائم                     تارا در حال برداشتن مهر نماز باباش و فرار کردن   ...
17 خرداد 1390

5 شنبه 90/3/12 - تعطیلات خونه نشین شدیم..

5 شنبه امروز صبح من و شما دوباره با هم بودیم و پیش هم. عصر هم باباییت بعد از دانشگاهش اومد خونه پیشمون. داشتیم کارهامون رو میکردیم تا بریم بیرون که عمو علی اینها اومدند خونمون. عمو علی اومده بود آنتن تلویزیونمون رو درست کنه. اولش الهه و آبتین بالا نیومده بودند؟ نمیدونم چرا؟ خلاصه بابایی رو فرستادم پایین تا دعوتشون کنه بیان بالا ... بلاخره آبتین هم اومد و شما ذوق زده شروع کردی به بازی کردن با آبتین. بعدش هم رفتیم تو حیاط اونجام شما همش میدویدی این ور میدویدی اون ور میرفتی تو باغچه دست میزدی به برگها شلنگ رو میگرفتی دستت میشستی رو زمین خاکی و خیس(گلی) و خلاصه حسابی اذیت و کلافم کردی... تا اینکه اومدیم بالا. عمو اینها رفتن و ما هم رفتیم ...
17 خرداد 1390

شیدا خانم درسخون...

آفرین شیدا خانم. اشکال نداره. منم همسن تو بودم وضعم همین بود. باید این دوران رو بگذرونی تا به آرامش و خوشی برسی. تابستون خاله نسرین نیست یه برنامه بریز با شیوا بیایین اینجا پیش من و تارا و واسه من بچه نگه دارین.   تا حسابی حالتون جا بیاد. باشه؟؟؟ ...
16 خرداد 1390