تارا تارا ، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

تارا -تک ستاره ما-

٤ شنبه 90/3/4 هنوز حالت بده- رفتیم دکتر علوی

٤ شنبه ٩٠/٣/٤   شما دیشب حالت بهم خورده بود واسه همین من نمیخواستم امروز برم اداره و میخواستم پیش شما باشم. صبح که رفتیم خونه بابا جواد بهت شیر دادم و خوابیدی. خیلی خسته بودی چون دیشب خوب نخوابیده بودی و همش به خودت میپیچیدی. منم دیدم شما لالا کردی و کاری هم از دست من بر نمیاد بابا جواد هم غر میزد و میگفت برو اداره . خلاصه طبق معمول شما رو گذاشتیم پیش مامان نسرین و رفتیم اداره...  عصر هم شما دوباره حالت بهم خورد واسه همین خیلی نگران شدم و زنگ زدم دکتر علوی واست وقت گرفتم. ساعت ١٠ وقتمون داد. عصر من رفتم آرایشگاه شما هم همراه بابایی رفتی خونه بی بی جون تا بی بی واست تخم مرغ بشکونه (نظرت رو بگیره). مثل اینکه اونجا رفتی بغل عمه سکی...
8 خرداد 1390

سه شنبه 90/3/3 -کادو مامان نسرین -دوباره مریضی تهوع هم داری-

سه شنبه  90/3/3   امروز صبح که میخواستم بیام اداره شما بیدار شدی و چسبیدی بهم- مجبور شدم بمونم و دوباره بهت شیر بدم تا بخوابی. ولی تا از کنارت بلند میشدم چشمای کوچولوتو باز میکردی و میزدی زیر گریه. فهمیده بودی که میخوام برم واسه همین شش دونگ حواست به من بود . چشمات بسته بود ولی تا رفتن من رو احساس میکردی بلند میشدی و جیغ میکشیدی. (حسابی دلم رو خون کردی تاتای مامان). تا ساعت 8 صبر کردم دیگه ادارم خیلی دیر شده بود دادمت به مامان نسرین و رفتم اداره . مامان نسرین آوردت تو حیاط تا سرگرم بشی ولی مثل اینکه فایده نداشته و تا 1 ساعت بعد از رفتن من داشتی گریه میکردی و جیغ میکشیدی و آخرش هم حالت بهم خورده و بالا آوردی... (مامان...
4 خرداد 1390

بدون عنوان

کو دکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین وا...
3 خرداد 1390

بدون عنوان

گویند چو زاد مرا مادر                             پستان به دهن گرفتن آموخت شبها بر گاهواره ی من                           بیدار نشستُ خفتن آموخت دستم بگرفتُ پا به پا برد                          تا شیوه ی راه رفتن آموخت یک حرفُ...
3 خرداد 1390

تب خیلی خیلی زیاد و مریضی-دکتر رسولی-دکتر دایی

شنبه  ٩٠/٢/٣١ امروز صبح بابایی رفت و از دکتر رسولی واست وقت گرفت . شما امروز همش تب داشتی غذا هم هیچی نمیخوری. بعد از ظهر ساعت 3 وقت دکتر داشتیم بابا جواد اومد دنبالمون و رفتیم دکتر. آقای دکتر معاینه ات کرد و گفت که گلوت یه کم قرمزه ولی چرک نکرده واسه همین بهت آنتی بیوتیک نداد... وزنت کرد 8.800 شده بودی به دکتر گفتم غذا نمیخوری و همش دوست داری شیر بخوری و وابسته به شیر شدی. برگشت به شوخی بهم گفت :(( باید سینه های بز رو ببندی)) یه کم طول کشید تا بفهمم دکتر چی میگه و منظورش چیه؟؟ ((یعنی من بزم؟)) یه کم دکتر شوخی هست واسه بابایی تعریف کردم دکتر چی بهم گفته بابایی هم عصبانی شد و بهش بر خورد واسه شب هم کارهامون رو کردیم و رفتیم خونه...
3 خرداد 1390

عکس عروسکها و اسباب بازیهات

                            بعبعی عیدی از طرف عمو علی                               خرسی مامان شایسته  28/1/90                                                     عروسک کیشی عمه زری                           عروسک کربلایی مامان شایسته ...
1 خرداد 1390

پارک مادر - مهمونی و شیطونیهای زیاد شما

جمعه 90/2/23 امروز صبح بابایی میخواست همراه همکارهاش بره کوه ولی چون دیشب تا دیروقت خونه بابا جواد بودیم و داشتیم فیلم قهوه تلخ رو نگاه میکردیم دیگه نتونست صبح زود بیدار شه و بره کوه و پیش ما لالا کرد... صبح که از خواب بیدار شدیم به بابایی گفتم تا صبحانمون رو ببریم تو یه پارک بخوریم.تا وسایلمون رو حاضر کردیم و کارهامون رو کردیم ساعت 11 شد... عمو هادی هم مثل اینکه شیراز بهش خوش نگذشته بود تا امتحانش رو داده برگشته و صبحی رسیده. بابایی به اونم زنگ زد تا بیاد عموت هم از خدا خواسته گفت که خودش با ماشین باباش رانندگی میکنه و میاد در حالیکه هنوز گواهینامش نیومده. من خیلی ترسیدم و جوش زدم . به بابایی گفتم خودت برو دنبال عمو هادی بیارش...سر راه من...
27 ارديبهشت 1390

پارک شورا- رقص تارا

5 شنبه ٩٠/٢/١٥   من و شما از صبح تا عصر 2 تایی خونه بودیم و پیش هم... بابایی امروز 1 ساعتی زودتر از دانشگاه اومد پیش ما. خیلی ذوق زده شدیم. شب 2 تا پیتزا خانواده خریدیم و رفتیم خونه بابا اینها خوردیم. عمو مهدی و مادر خانمش اینها واسه بازدید عید اومده بودند و مثل اینکه خیلی در مورد درس خوندن در اینگلیس و هزینه هاش از دایی پرویز پرس و جو کردند. چون علی خیلی دوست داره بره اونجا و درس بخونه!!!... جمعه ٩٠/٢/١٦  صبح من و شما و بابایی بعد از خوردن صبحانمون 3 تایی رفتیم بیرون . رفتیم پارک شورا دوست داشتم شما رو سوار تاب و سرسره بکنم با خودم گفتم حتما الان دیگه میفهمی و ذوق میکنی ولی مثل اینکه شما خیلی دوست نداشتی و میترسیدی. 2 س...
27 ارديبهشت 1390