تارا تارا ، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تارا -تک ستاره ما-

برنده مامان - مقام سومی در مسابقه خواب فرشته ها رو کسب کردی...- جایزه ات

هفته پیش مسابقه خواب فرشته ها بود منم از بین عکسهای خواب تارا یه عکس رو به انتخاب باباش توی وبمون گذاشتیم و تو مسابقه شرکت کردیم.این اولین بار بود که تو مسابقات نی نی وبلاگ شرکت میکردیم. شرکت کنندگان ١٨٠ نفر بودند که مدیریت سایت از بین آنها ١٨ نفر را انتخاب کرد که خوشبختانه عکس دخملی منم جزو اون ١٨ نفر بود وقتی عکسش رو دیدم ذوق زده شدم و یه جیغ کوچولو کشیدم( تو دلم ) آخه تو اداره بودم. و بر اساس رای گیری از اعضاء سایت در روز ٤ شنبه  ٣ نفر بعنوان برنده نهایی مشخص میشدند. صبح روز ٥ شنبه رفتم تو سایت تا ببینم کیا برنده شدند. که در کمال ناباوری دیدم دخملی من نفر سوم شده. آفرین دخملی مامان... خیلی خیلی خوشحال شدم دویدم طرف ...
28 خرداد 1390

خاطرات دخملی با باباش

برای اولین بار رفته بودیم شمال دریا تابستان 89 من 4 ماهه بودم. برای اولین بار با بابایی رفتیم زیر برف (در حالی که مامانم همش غر میزد سرما میخوره بچه) - زمستان 89 من 9ماهه بودم برای دومین بار با بابا حسین رفتیم شمال لب دریا(در حالی که مامان همش غر میزد باد میره تو گوش بچه لب دریا نرو) - نوروز 90 من 11 ماهه بودم چقدر این مامانها ترسواند و چقدر باباها شجاعند و مهربون و همه جاهای خوب خوب مارو میبرند... مرسی بابایی کسی که با من تاتی تاتی کرد تا راه رفتن یاد بگیرم بابام بود... بازم مرسی بابایی همیشه موقع خواب جام کنار بابامه نگاه کنید چقدر من و دوس داره و با افتخار نگام میکنه.......
25 خرداد 1390

درد و دلی دخترانه بمناسبت روز پدر ...

بابایی گلم من هنوز خیلی کوچیکم و نمیتونم بهت بگم دوستت دارم. اونقدر هم تنبلم که تا بحال حتی یه بابا درست و حسابی هم بهت نگفتم. ولی بدون که دوستت دارم. درست که شما خیلی زیاد کار میکنی و خیلی کم پیش منی و کمتر میتونیم همدیگرو ببینیم و با هم بازی کنیم ولی بدون که یه دنیا دوستت دارم و قدر همه زحماتت را میدانم (و اگر هم ندونم و حالیم نشه مامانی همش بهم میگه و حالیم میکنه که شما واسه خوشبختیه من این همه زحمت میکشی) درسته که الان کم پیش همیم ولی همینکه 5شنبه و جمعه هات رو واسه ما وقت میزاری مارو پارک میبری (یواشکی و دور از چشم مامان از اون بستنی های خوشمزه ای که خودت و مامان میخورین به منم میدی و بعدش هم جیغ و غرهای مامانم رو تحمل میکنی...
25 خرداد 1390

تارا جزو 18 نفر برنده

تارای مامان تو مسابقه خواب فرشته ها جزو ١٨ نفر برنده بوده. از دوستای عزیز خواهشمندم اگر دوست داشتید . کد 141 را از طریق تلگراف به مدیریت ارسال نمایید تا تارای من برنده بشه. پیشاپیش من و تارا از شما ممنونیم. ...
25 خرداد 1390

درد و دلی مادرانه... تو دختری یا پسر؟

88/10/30 امروز عصر رفتم سونوگرافی دکتر فولادی برای تشخیص جنسیت نی نی ام. همه چیز خوب بود.فقط شما پشتت(باسن مبارکتان) را کرده بودی به ما و نتونستیم جنسیت مبارکتون رو رویت بکنیم.      الهی قربونت برم نی نیه با حیای مامان........    تو دخملی یا پسمل؟؟؟   تو دختری یا پسر؟.... *  اگر پسر زاده شوی شاید کمی بهتر باشد-کمی! -          نباید حتما صورت زیبا داشته باشی تا در اولین نگاه مورد قبول واقع شوی. -          هیچ کس بر تو نخواهد گفت که گناه آن روزی بوجود آمد که حوا سیب مم...
23 خرداد 1390

٥ شنبه ٩٠/٣/١٩ پاره کردن فرم - دست در دست مامان و بابا تاتی تاتی در خیابان

٥ شنبه ٩٠/٣/١٩ دیشب تا آخر شب نشسته بودم و فرمها و مدارک گذرنامه هامون را کامل میکردم . شما هم خیلی خیلی دیشب اذیتم کردی. و یکی از فرمها رو هم گرفتی پاره کردی . منم دعوات کردم. حسابی اعصابم رو خرد کرده بودی.. .(باباییت هم مشغول کارهای خودش بود) امروز صبح مامان نسرین همراه بابا جواد رفته بودند دنبال خریدن ارز و کارهای بانکیش واسه رفتن به انگلیس آخه آخر هفته دیگه میره تهزان و واسه ٤ تیر هم بلیط دارن. کارهاشون رو که کردن مامان نسرین اومد خونه ما تا پیش شما باشه و بابا جواد من رو برد تا برم دنبال کارهای تمدید گذرنامه خودم و خودت. گذرنامه باباییت چون عکس نداره موند واسه بعد. صبح چند تا از مدارک رو داده بودم باباییت واسم کپی بزنه که طبق م...
23 خرداد 1390

جمعه90/3/20 تارای ددری

امروز صبح بابایی رفت شرکت. عمو علی صبح زنگ زد و گفت که صبحی چشمش رو یه چیزی گزیده و چشمش باد کرده.منم گفتم تا بیاد و از کرمهای چشم که دکتر بهت داده بود بزنه. عمو علی اومد و کرمهات رو بهش دادم ولی طبق معمول آبتین و الهه بالا نیومدن.( دیگه مطمئن شدم که همینطور که خودشون خونمون نمیان دوست ندارند ما هم خونشون بریم...) عمو علی شما رو برد پایین تا آبتین رو ببینی. منم رفتم دم در و تعارفشون کردم... شب بابا بزرگت اینها واسه مامان نسرین سر راهی خریده بودند گفتند تا بریم خونشون بگیریم و واسه مامان نسرین ببریم. رفتیم اونجا و طبق معمول بزور تونستیم شما رو از خونشون در بیاریم. تو ماشین نشستیم که بریم - عمو حامدت از راه رسید و اومد با شما حال و احوال کرد ش...
23 خرداد 1390

چطوری شد که خدا به ما یه نی نی داد و چطوری فهمیدم...

19 مرداد سال88 من و بابا حسین و بابا رضا و مامان شایسته و عمو هادی رفتیم مشهد. 19 مرداد سالگرد ازدواج منو بابایی هم هست.   اولین باری بود که منو بابایی بعد از ازدواجمون میرفتیم مشهد. خیلی خوش گذشت. زیارت امام رضا که رفتیم 3 تا دعا کردم.    1- دعا کردم خدا یه نی نی گل بهم بده (دقیقا 2 سال بود که ازدواج کرده بودیم و دیگه وقتش بود نی نی دار بشیم هر چند که 2 تاییمون از این مسئله و مسئولیتهای بعدیش نگران بودیم و میترسیدیم.) 2- دعا کردم بابایی بتونه امضا نظام مهندسیش و بگیره 3- دایی محمدرضا بتونه ویزای اینگلیس رو بگیره و واسه درس خوندن بره اونجا.. . از مشهد که برگشتیم در تاریخ ٨٨...
23 خرداد 1390