تارا تارا ، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تارا -تک ستاره ما-

ماه هشت و نه -2 ماه آخری که مهمون دل مامانی

دلم تا ماههای 5 و 6 خیلی بزرگ نبود و از ماه 6 به اون ور داره کم کم بزرگ و بزرگتر میشه... موقع خوابیدن نباید به پشت بخوابم ولی خیلی سخته برای منی که همش به دل میخوابیدم الان دیگه به پشت هم نتونم بخوابم خیلی عذابه. از بس به پهلو خوابیدم استخونهای پهلوم درد گرفته.... گاهگاهی شبها که بیدار میشدم میفهمیدم که به پشت خوابیدم و خیلی میترسیدم و زودی به پهلو میشدم.آخه میگن بچه اذیت میشه به پشت بخوابیم. ممکنه بند ناف دور گردنش بپیچه. هفته 19 = کدو سبز کوچولویی شدی 16 سانتی هفته 21 = حرکاتت باید احساس شود هفته 23 = صداهای بلند را در رحم میشنوی و باعث آشنایی با آن صداها میشود. هفته27 = میتوانی انگشتت را بمکی . 900 گرم وزن . ...
7 تير 1390

4 تیر 90 - آب خوردن از شیلنگ

یکشنبه 90/4/4  برنامه یزد رفتن باباییت کنسل شد و من اینترنتی ریز نمراتش رو براش گرفتم و پرینت کردم تا ببینیم چی میشه... عصر من و شما خونه بابا جواد رفتیم حموم . شما اولش نشستی توی وانت و با اسباب بازیهات بازی کردی ولی وقتی نوبت شستنت رسید خیلی جیغ زدی و گریه کردی و اذیت کردی. همش میگفتی صابون رو بدم دستت تا باهاش بازی کنی . دستت هم که میدادم میکردی تو چشم و دهنت...خیلی صابون دوست داری یه روز هم که صابون رو گاز زدی و خوردی. از حموم هم که در اومدیم رفتی تو حیاط با بابا جواد و لب حوض بازی کردی و خودت رو خیس و کثیف کردی... تازگیها خیلی دوس داری از سر شیلنگ حیاط آب بخوری(البته فکر کنم بابا جواد یادت داده باشه) ...
7 تير 1390

دو روز آخر هفته 2 - 3 تیر

پنجشنبه ٩٠/٤/٢ = شب وقتی بابایی از شرکت اومد خونه کارهامون رو کردیم تا بریم خونه عمو علیت ولی بابات که به خونشون زنگ زد کسی نبود. ما هم رفتیم شفا. من بستنی خوردم بابایی هم بلال. شما هم هیچی شرمندتم مامانی البته بدجوری هم نگامون میکردی و من مجبور شدم در کمال شرمندگی روم رو بکنم یه طرف دیگه و بسرعت بخورم تا شما هوس نکنی...(که البته کرده بودی) آخه نازگلکم هنوز این مواد غذایی بیرون واست خوب نیست مخصوصا بستنی و مخصوصا الان که شما تازه سرماخوردگیت خوب شده. شما رو بردیم پارک اونجا و شما ذوق کنان طبق معمول اینور اونور میدویدی ... از این ماشین قرمزه تو پارک خوشت اومده بود و گیر داده بودی بهش. هوس خوردن بلال کرده بودی ...
7 تير 1390

مریضی تارا - کادو نی نی وبلاگ رسید

از روز یکشنبه صبح تارای مامان دیگه صبحها میره پیش مامان شایسته اش. مامان نسرین یکشنبه عصر رفت تهران. یکشنبه شب شما خیلی حالت بد بود. گلو درد شده بودی و سرفه میکردی. گلوت خیلی اذیتت میکرد و بدت میومد و همش و همش سرفه میکردی و اصلا بین سرفه هات نفس نمیکشیدی . خیلی ترسیدم و جوش زدم. تا ساعت ٣.٥ بیدار بودیم من و تو . تا اینکه بالاخره خوابیدی. دوشنبه صبح دیگه اداره نرفتم پیش دخمل مریض مامانی موندم. دوشنبه شب هم بردیمت دکتر. تو مطب دکتر هم یکسر جیغ کشیدی. ایشا.. زودی خوب شی مامانی. خیلی بد مریض هستی... راستی روز سه شنبه هم کادو نی نی وبلاگت بدستمون رسید . که اون هم جریانی داره: من آدرس خونه بابا بزرگت اینها رو داده بودم. ظهر وقتی رسیدم...
1 تير 1390

عکسهای تارا تو دل مامانی در 2-3-6-7 ماهگی

1- تو این عکس همون لوبیا سفیده داخل حفره سیاه هستی. لوبیای من 2- تو این یکی عکس از همه واضح تر افتادی نی نیه من. سرت سمت راسته شکم و دست و پاهات سمت چپ 4-3- تو این 2 تا عکس آخری خیلی قابل تشخیص نیستی. من که چیزی نمیبینم... ...
31 خرداد 1390

ماه شش و هفت تو دل مامانی- تو دخملی یاسمنگولای مامان...

88/11/10  امروز رفتم دکتر کامیابی و آزمایش گلوگز ام را نشونش دادم. گفت که بالاست و احتمالا دیابت حاملگی دارم. گفت یه آزمایش دیگه بدم.( 3 مرحله ای در طی 3 ساعت) بعدا که آزمایش دادم نرمال بود و مشکلی نداشت- چقدر این دکتر مارو میترسونه کوچولوی من- 88/11/27 با بابا و مامان نسرین رفتیم خیاطی یه پارچه صورتی داشتم دادم تا برای عید برامون لباس حاملگی بدوزن... بعدش رفتیم سونوگرافی دکتر نارویی سونو کرد و گفت که شما .... شما...     یه دخملی  یا بقول یکی از دانشجوهام یاسمنگولا یکی از دانشجوها یکم فضول بود همش میپرسید نی نی تون چیه قند عسله  یا  یاسمنگولا  قند عسل یعنی پ...
31 خرداد 1390

ماچ ماچ- سرما خوردی

شنبه ٩٠/٣/٢٨   امروز صبح جیغ مامان نسرین رو در اوورده بودی بس که ماچش کرده بودی. با یه دست اون ور صورتش رو میگرفتی و میکشیدیش طرف خودت و بعد ماچش میکردی... مامان نسرین هم فراری از شما و ماچهات... ظهر که بابایی اومد لالا کردیم و عصر من با بابایی رفتیم بیرون تا واسه مامان نسرین کماچ و کلمپه بگیریم آخه فردا مامان نسرین داره میره تهران و برای ٤ تیر هم با مامان افسانه میرن اینگلیس پیش دایی محمدرضا. عصری هم به خدمت بابا جواد رسیده بودی بس که ماچش کرده بودی... راستی بعد از ظهری که خوابیده بودی چون کولر روشن بوده سرما خوردی. تقصیر منه ترسیدم بیدار شی بجای پتو روت ملافه انداختم. آخه شما خیلی گرماوو هستی و اصلا دوست نداری پتو روت بندازیم...
29 خرداد 1390

برنده - پارک الغدیر و ریسه و سرسره بازی

٥ شنبه ٩٠/٣/٢٦   امروز عیده میلاد حضرت علی و تعطیله . بابایی هم پیشمونه. صبح که صبحانمون رو خوردیم رفتم پای کامپیوتر تا ببینم شما برنده شدی یا نه و در کمال ناباوری دیدم که بله دخملی مامان سوم شده. پریدم و بغلت کردم و چرخوندمت در حالی که جیغ میزدم برنده مامان برنده مامان... بابایی که صدای من و شنید پرسید چی شده تارا اول شد. گفتم نه سوم شد ولی برنده شده. جزو ٣ تای اول هست...                              * آفرین برنده مامان... واسه ناهار ظهر هم رفتیم خونه بابا بزرگیت و اونجا بودیم. جمعه...
29 خرداد 1390