تارا تارا ، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

تارا -تک ستاره ما-

عکس گذرنامه

دیروز عصر  رفتم عکاسی و عکسهایی رو که برای پاسپورتمون انداخته بودم رو از عکاسی گرفتم شما تو عکسا عین یه خانم افتاده بودی. ناز و عزیز .حالا بعدا عکست رو تو سایت میزارم... عکس من خیلی جالب نشده بود خیلی خوشم نیومد........ شب هم رفتیم خونه عمه زری -از کربلا اومده بودند. اونجا هم شما شیطونی کردی. شب هم با وجود دعواها و مخالفتهای زیاد بابا جواد برگشتیم خونه خودمون. عکس گذرنامه تارا خانم ک ...
27 ارديبهشت 1390

واسه مامان هلیا جون

مامان هلیا جون عکس جدیدی از تارا نداشتم و چون نوشته بودید عکس بزارم این رو به خاطر شما گذاشتن ایشا.. بعدا عکس جدید میزارم.... مرسی که همیشه به من و تارا سر میزنی ...
26 ارديبهشت 1390

شنبه 90/2/24

شنبه  90/2/24  امروز هم من و شما با هم خونه بودیم . شما چند روزیه که حال خوشی نداری - کلافه ای همش غر غر میکنی و بهانه میگیری. فکر کنم داری بازم دندون در میاری! منم که امروز یه عالمه کار داشتم شما هم همش اذیتم میکردی. میبایست واسه امروز و فردات ناهار درست کنم واسه فردا که مامان شایسته اینا میان خورشت قیمه درست کنم. آخه اونها تازه فردا صبح میرسن و منم میبایست شما رو بزارم پیششون... واسه همین گفتم حداقل یه خورشتی درست کنم تا زحمتشون کمتر بشه. خلاصه به زحمت شمارو خوابوندم (رو تخت خودمون خوابیدی و دیگه جرات نکردم بزارمت تو تخت خودت ترسیدم بیدار شی.)و رفتم سراغ کارهام بعد از 2 ساعت صدای جیغ و گریه ات هوا رفت . حدس زدم که حتم...
26 ارديبهشت 1390

3شنبه 90/2/20 - 4شنبه90/2/21 - 5شنبه 90/2/22

٣شنبه 90/2/20 امروز صبح مامان شایسته از کربلا اومده و ظهر هم واسه امتحان فوق عمو هادی دارن میرن شیراز . من صبح زنگ زدم و احوالشون رو پرسیدم ولی ظهر بابا جونت اومد دنبال شما و با هم 2 تایی رفتین دیدن مامانی شایسته. به من هم خبری نداد تا من هم بیام یه خرده دلخور شدم از دست باباییت... اصلا من رو حساب نکرد..... ٤شنبه90/2/21  امروز ظهر مامان نسرین همراه مامان افسانه اینها رفت تهران. آخه واسه 1یکشنبه وقت سفارت داره تا جواب ویزاش و بگیره... من و شما هم تا شب پیش بابا جواد بودیم تا اینکه بابایی اومد و با هم برگشتیم خونمون. 5شنبه 90/2/22 امروز صبح هم , من و شما 2 تایی با هم بودیم طبق معمول 5شنبه ها... شما خیلی بهونه میگرفتی...
26 ارديبهشت 1390

کادوهای تارا

                         کادو مامان نسرین و بابا جواد                                 کادو مامان شایسته و بابا رضا                                            &n...
20 ارديبهشت 1390

90/2/17 تارای مامان راه میره.......

شنبه ٩٠/٢/١٧   امروز صبح بابا رضا و عمو هادی از یزد میومدن . ما 3تایی رفتیم دنبالشون و بردیمشون خونه عمو علی . چون الهه واسشون ناهار درست کرده بود.ما هم رفتیم تو تا شما با آبتین بازی کنی ولی مثل اینکه آبتین خیلی حوصله نداشت و شما تنهایی نشستی با اسباب بازیهای آبتین بازی کردی... بعدش هم رفتیم خونه و برای ناهار نموندیم چون تازه ساعت 11 صبحانه خورده بودیم. شب هم بابا رضا و عمو هادی خونه بابا جواد دعوت بودند... راستی دخمل گل مامان مثل اینکه کاملا راه افتاده . میشه گفت دقیقا 1 هفته بعد از تولدت کاملا راه افتادی.(آبتین 1 هفته قبل از تولدش راه افتاده بود) نگران بودم که خیلی دیر راه بیوفتی ولی دخمل مامان روسفیدم کردی . ...
19 ارديبهشت 1390