تارا تارا ، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تارا -تک ستاره ما-

شیدا و شیوای LAZY ....

ما که تعطیلیها جایی نمیریم. ولی کاشکی این شیوا خانم و شیدا خانم یه همتی میکردن و میومدن پیش ما................. تنبلها تکون بخورین... ما دق کردیم. یه بار هم شما بیایین.. ...
11 خرداد 1390

بای بای

دوستای عزیز تا دوشنبه هفته آینده نمیتونم وب تارا رو بروز کنم. پس خداحافظ تا بعد........ تعطیلات خوش بگذره......
11 خرداد 1390

سه شنبه ٩٠/٣/١٠

سه شنبه ٩٠/٣/١٠   دیروز  عصر خونه مامان شایسته دعای ختم انعام بود. مامان نسرین هم دعوت بود و ٣ تایی با هم رفتیم اونجا. شما هم پیراهن سفیدت رو پوشیدی. اونجا بچه های وجیهه و مریم خانم هم بودند و شما همراه و همپای اونها میدویدی .   راستی امروز دیدم که باباییت هم واسمون نظر گذاشته. دیروز که از وبلاگمون واسش گفتم آدرسش رو ازم گرفت و دیروز عصر از دفترش به وبمون سر زده. اولین باره که وبمون رو میدیده.   اینم نوشته بابایی واسه ما:  دستت درد نکنه سارا چه وبلاگ قشنگی واسه دخترمون ساختی اولین باره که میبینمش من فرصت زیادی در طول روز ندارم ولی سعی می کنم از این به بعد بیشتر بیام تارایی قدر مامانتو...
10 خرداد 1390

تارا حالش خوف شده-خیلی بد دوا هست- کادو مامان شایسته رو دادیم

دوشنبه 90/3/2       امروز صبح من تو اداره خیلی سرم شلوغ بود و کار داشتم. ظهر هم که اومدم خونه علارقم بقیه روزها شما لالا نکردی منم خیلی خسته بودم... بلاخره ساعتهای 5 بود که لالا به چشمتون اومد و تا 6 تونستم منم یه چرتی بزنم. راستی نازگلکم از دیروز که دکتر دایی آنتی بیوتیک داد بهت حالت خوف شده و دیگه و تب نداری . بقول مامان نسرین دکتر دایی اخمالو هست ولی دستش خوبه و تشخیصش درسته... ***ولی شما خیلی خیلی بد دارو هستی. اصلا خوب دواهاتو نمیخوری به هزار مکافات باید بهت دوا بدیم. دیشب بابا جواد مجبور شد شربت کلپولت رو بریزه تو شیرت تا بخوری. امشب هم مجبور شدیم آنتی بیوتیکت رو تو آب بریزیم و به هوای آب خوردن بهت ب...
9 خرداد 1390

اشتهات بهتر شده...

شنبه ٩٠/٣/٧  امروز صبح واست تخم مرغ نیمرو کرده بودم یه کم خوردی. واسه ناهارت هم کباب دیگی درست کرده بودم  اون رو هم بخوبی و دولوپی خوردی. خدا رو شکر فکر کنم شربت اشتها کار خودش رو کرده. یکشنبه ٩٠/٣/٨  امروز خونه مامان نسرین بودی. دختر خوبی بودی و اذیت نکردی. شب هم میخواستیم بریم خونه عمو علی دیدن آبتین. ولی مثل اینکه آبتین و مامانش خونه نبودن و عمو علی تنها بوده. ...
9 خرداد 1390

٥ شنبه غذا نمیخوری=دعوات کردم - جمعه مهمانی و غش کردن آبتین

٥ شنبه ٩٠/٣/٥  امروز صبح من و شما از صبح با هم بودیم . الان ١ هفته است که هیچی غذا نخوردی.دیگه مریضیت باید خوب شده باشه نمیدونم چرا هیچی نمیخوری. خیلی از این بابت اعصابم خرده و بهم ریختم... صبح واست تخم مرغ درست کردم نخوردی. ظهر پلو ماهیچه واست پختم بازم نخوردی. به زور غذا کردم تو دهنت  توفشون کردی بیرون و انگشتت رو کردی تو دهنت تا بقیه اش را هم بکمک دستت در بیاری . بعدش هم گریه و غش و ضعف میکنی و دعوا داری که چرا بهت غذا دادم بخوری - منم اعصابم خرد شد و یه خرده دعوات کردم و به غش و گریه هات محل نگذاشتم شما هم که حسابی بهت بر خرده بود همینطوری جیغ میکشیدی و گریه ناله میکری. یه مدت که گذشت طاقتم سر شد و اومدم بغلت کردم و ناز ...
9 خرداد 1390

بالکن توری کشیده- تب و مریضی جوجوی مامان

5شنبه 29/2/90   امروز ظهر بابا جواد اومد و کولرمون رو وصل کرد. شما هم طبق معمول هر روز مشغول شیطونی بودی. شب هم بابا جواد و مامان نسرین دوباره اومدن پیشمون. بابا جواد اومد و واسه نرده های بالکن توری کشید تا شما لای نرده ها گیر نکنی یا خودت رو پایین نندازی. جمعه  30/2/90 امروز صبح ساعت 5 همسایه روبروییمون داشت مینی کامیونش رو  پارک میکرد کنار دیوار که یهو میخوره به لوله گاز و لوله رو میشکونه و گاز میزنه بیرون . صدای خیلی وحشتناکی داشت. با وحشت از خواب پریدیم و رفتیم اون ور خونه طرف بالکن. عمو حامد اینها هم که خیلی ترسیده بودند و یکسر جیغ میزدن و رفتن توی حیاط. بعد از ربع ساعت از اداره گاز اومدن و درستش کردن.ولی صبح جم...
9 خرداد 1390

یکشنبه 25/2/90- دوشنبه26/2/90 - آب بازی تو حوض

یکشنبه 25/2/90  امروز صبح من اداره نداشتم بجاش باید دانشجوها رو میبردم کارآموزی بیمارستان. صبح بابایی منو دم بیمارستان پیاده کرد و شما رو هم برد خونه مامان شایسته .حدودهای ساعت 10 کارم تموم شد . رفتم اداره گذرنامه 2 تا فرم تمدید گذرنامه واسه شما و باباییت گرفتم و بعدش اومدم خونه بابا بزرگیت پیش شما... ناهارمون رو خوردیم لالایی هم 2تایی کردیم. عصر عمو حامد و عمو علی اینها اومدند اونجا . عمو علی اینها هفته پیش رفته بودند تهران نمایشگاه کتاب از طرف دانشگاهشون و بعدش هم شمال محمودآباد .تو تهران دوربینشون رو از تو کیفشون دزدیده بودند. واست از نمایشگاه کتاب تهران هم یه بسته کتاب و سی دی کلیله و دمنه خاله ستاره رو آورده بود. واسه من هم یه ...
9 خرداد 1390