پارک مادر با همکارهای مامان
شنبه 90/4/18 همکارهای اداره ام قرار گذاشتند شنبه شب بروند پارک مادر . قرار بود ساعت 7.5 اونجا باشند.من و شما هم کارهامون رو کردیم و بابا جواد مارو رسوند اونجا. ساعت 8 رسیدیم ولی بد جنسها هنوز هیچ کدومشون نیومده بودند و تازه ساعت 8.45 یواش یواش پیداشون شد.و تا اون موقع من و شما تو پارک همش واسه خودمون چرخیدیم و قدم زدیم و الاف بودیم... همکارهام که اومدن همشون اول با شما چاق سلامتی کردند چون از روزی که برای زایمان من اومده بودند تا به امروز شما رو ندیده بودند و مشتاق دیدار شما بودند . بعدش رو فرشیهاشون رو پهن و سور و ساط رو ردیف کردند. چایی و کیک و هندونه و تخمه .پیتزا و نوشابه هم که همونجا چند تا از همکارها رفتند خریدن...
نامه ای به دخترم- 1-خاطرات دوران بارداری در یک نظر
بالاخره 9 ماه انتظار به پایان رسید . تاریخ زایمانم رو دکتر 16 اردیبهشت اعلام کرده بود ولی با 1 هفته تعجیل بدنیا آمدی. دیگه همین روزها منتظرت بودم میدونستم یواش یواش بایستی هوس اومدن کنی. 9 ماه با همه سختیها و شیرینیهاش گذشت. این 9 ماه رو تو ذهنم مرور میکنم . از روزی که شک بردم شاید باشی ولی علائم حضورت کم بود. تا روزی که گفتند فضایی برایت هست ولی خودت هنوز نیستی . تا روزی که گفتند خودت هم هستی ولی قلبت هنوز نیست و هنوز نزده - هنوز تشکیل نشده. تا روزی که گفتند مشکوک به سقطم. روزی را بیاد می آورم که همه این شک و شبهه ها با دیدن یک لوبیای سفید کوچک تو دلم و شنیدن تاپ تاپ قلبی کوچک برطرف شد و چه زیبا ...
نظرات بابا حسین در وبلاگمون-نظر مامان نسرین
بابایی دیروز بعد از مدتها به وبمون سر زده(چون خیلی کار داره وقت نمیکنه) و یه عالم هم واسمون نظر نوشته. مرسی بابایی خیلی ذوق کردیم نظراتت رو دیدیم.... تارای مامان در حال نشستن روی مبل و لم دادن | حسین 18:28 13 تير 1390 امروز کلی تو وبلاگ دخترم بهم خوش گذشت . مرسی سارا [Web] - [E-Mail] [ پاسخ ] [ حذف ] بابا جون روزت مبارک | حسین 18:25 13 تير 1390 می بینی مامانت چقدر هنرمنده تارا [Web] - [E-Mail] [ پاسخ ] [ حذف ] درد و دلی دخت...
نویسنده :
سارا
8:49
ماه اول-ماجرای زردی-اولین حمام-شب شیش-...
٨٩/٢/١٤ شروع زردی - شما از امروز که روز سوم تولدت هست زردی داشتی و برات دستگاه گرفتیم و شما میبایست زیر دستگاه باشی تا زردیت خوب شه. چشمهای کوچولوت رو باید با یه نوار مشکی بپوشونیم تا نور بهشون نتابه . شما هم خیلی بدت میومد و اذیت میشدی و دوست نداشتی چشمهات رو ببندیم . جیگرم آتیش میگرفت وقتی میکردمت زیر دستگاه.. بابا بزرگیت اومد همراهمون و شما رو آزمایش خون برای کم کاری تیروئید و آزمایش شنوایی سنجی هم بردیم. که خوب بود. ٨٩/٢/١٧اولین حمام - امروز... به ادامه مطلب مراجعه نمایید ٨٩/٢/١٧اولین حمام - امروز شمسی خانم اومد و بهمراه مامان نسرین شما رو بردند حمام. من خیلی ن...
3 روز اولی که به دنیا اومده بودی...
٨٩/٢/١١ دیشب شما نتونستی شیر بخوری و همش گریه میکردی. هنوز یا بلد نبودی سینه بگیری یا جون نداشتی! خلاصه گریه میکردی و بیمارستان را میگذاشتی رو سرت. مامان نسرین هم که پیش ما بود میدوید پرستارها رو صدا میکرد تا بهت سرم قندی بدهند تا گرسنه نمونی. شما یه کم خوابالو تشریف داری و مجبوریم واسه شیر دادن بهت بیدارت کنیم. چون اگر به مدت طولانی شیر نخوری قند خونت میفته پایین... برای شیر خوردن هم باید کمکت کنم ... دکتر متخصص اطفال(ژینوس صراف زاده) هم صبح اومد و قد و وزن و معاینه ات کرد. قد 50 سانت - وزن 750/2 کیلو امروز روز شلوغی بود و علارغم اینکه خوابم میومد همه میومدن دیدنمون و نمیذاشتن یه دقیقه چ...
تارای مامان در حال نشستن روی مبل و لم دادن
Glitterfy.com - Photo Flipbooks Glitterfy.com - Photo Flipbooks ...
دخمل فضول مامان
این دیگه چیه روی لباسم کندنیه یا خوردنی... ...
نمونه ای از گریه های دخملی
فرشته ای متولد شد - روزی که بدنیا آمدی
89/2/10 دهم اردیبهشت هزارو سیصد و هشتادو نه از شب قبل حالم خوب نبود. صبح روز جمعه هم از شدت درد ساعت 6 صبح بیدار شدم.بابا حسین هم بیدار شده بود و داشت کار میکرد و نقشه میکشید... صبحانه که خوردیم با بابایی رفتیم پیاده روی دور کوچه ها. بابا جواد هم عصر رفت شهداد. من هم تا عصر به اصرار مامان همش راه رفتم و راه رفتم. (آخه میگن راه رفتن و پیاده روی زایمان را راحت میکنه) تا ساعت 6 عصر درد کشیدم تا اینکه بالاخره بهمراه مامان نسرین و بابا حسین رفتیم بیمارستان. بابا بزرگت اینها – عموها و زن عموهات هم اومده بودند.... از ساعت 6 تا 9 درد کشیدم. از شدت درد بالا آوردم &ndash...



