بدون عنوان
تارا و خرسش
دایی لندنی
دست دایی محمد رضا درد نکنه واسه تولد شما یه دی وی د ی آهنگ فرستاده تازه گفته یه کادو دیگم پیشش محفوظه تابستون با مامان نسرین میده . ببخشید ازاینکه توی کادوهاش ننوشته بودم چون مامان نسرین بهم نگفته بود و من خبر نداشتم ... ما همیشه شرمنده شما هستیم آق دایی لندنی. داییت با اینکه دوره ولی خیلی دوست داره و همیشه احوال پرست هست و دلش برات تنگ میشه ...
نویسنده :
سارا
10:29
تارای مامان واستاده-
3 قدم به جلو...
دخمل مامان دیگه کاملا بدون کمک وایمیستی و دیشب تو خونه مامان نسرین یه ۳ - ۴ قدمی هم بطرف من برداشتی خیلی ذوق کردم. مامان نسرین هم که ایستادن و راه رفتنت رو ندیده بود کیف کرد خلاصه دیشب هنر نمایی تازه ات را نشون مامان نسرین هم دادی. الان ۱ هفته است که شروع کردی به ایستادن بدون کمک و تلاش برای شروع راه رفتن مامان بقربونت بشه ...
نویسنده :
سارا
11:51
بدون عنوان
یکشنبه 5/2/90
امروز عصر قرار بود بابایی ساعت ۶ بیاد خونه بابا بزرگت دنبالمون تا بریم خونه مامان نسرین که بازم طبق معمول مارو کاشت تا ساعت ۸.۵ . تازه اون موقع هم که اومد همش لفتش داد. آبتین اینها اونجا بودند برای خداحافظی باهاشون با تارا تا دم در رفت و تارا هم هوایی شد و همراشون رفت یه دوری زد و اومد. خیلی اعصابمو بهم ریخت... و دوباره به هم پریدیم. دیگه عادتش شده همیشه ما رو معطل کنه... ...
نویسنده :
سارا
7:56
نماز خوندن من و کارهای شما........
وقتی من الله و اکبر میگم شما میفهمی که میخوام نماز بخونم و زودی میای پیشم و خیلی دوست داری مهر نمازمو برداری و باهاش بازی کنی (یا میخوریش یا میکوبیش زمین تا خرد خاکشیر بشه) تازگیها هم عادت کردی میشینی با دقت نماز خوندن من و نگاه میکنی و وقتی من سلام نماز و میدم و سرمو میچرخونم راست و چپ شما هم یاد گرفتی تا من دستامو از رو پام بلند میکنم و میام سرمو تکون بدم شما زودتر سرت و تکون میدی و میخندی. منم همش قربون صدقت میرم و ماچت میکنم
نویسنده :
سارا
13:04
5شنبه 1/2/90
امروز صبح من تو خونه بودم پیش شما. عصر که باباییت اومد قرار بود بریم بیرون. من و شما تا لباسهامون رو پوشیدیم و آماده شدیم دیدیم باباییت لالا کرده بعدش هم شما لالات گرفت و خوابیدی . منم حرصم گرفته بود خودم هم خوابیدم. ساعتهای ۷.۵ بود که بیدار شدیم و رفتیم بیرون ... رفتیم خونه بابا بزرگیت. عمو حامد اینها هم اونجا بودن. اونجا شما رو تشویق کردیم و ذوق زده شدی و چند ثانیه ای بیشتر واستادی و نیم قدم هم راه رفتی ... دیگه یواش یواش میخوای راه بری بلای مامان آفرین مامانی ...
نویسنده :
سارا
11:59


