تارا تارا ، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

تارا -تک ستاره ما-

دایی لندنی

دست دایی محمد رضا درد نکنه واسه تولد شما یه دی وی د ی آهنگ فرستاده تازه گفته یه کادو دیگم پیشش محفوظه تابستون با مامان نسرین میده . ببخشید ازاینکه توی کادوهاش ننوشته بودم چون مامان نسرین بهم نگفته بود و من خبر نداشتم ... ما همیشه شرمنده شما هستیم آق دایی لندنی. داییت با اینکه دوره ولی خیلی دوست داره و همیشه احوال پرست هست و دلش برات تنگ میشه ...
13 ارديبهشت 1390

3 قدم به جلو...

دخمل مامان دیگه کاملا بدون کمک وایمیستی و دیشب تو خونه مامان نسرین یه ۳ - ۴  قدمی هم بطرف من برداشتی خیلی ذوق کردم. مامان نسرین هم که ایستادن و راه رفتنت رو ندیده بود کیف کرد خلاصه دیشب هنر نمایی تازه ات را نشون مامان نسرین هم دادی.            الان ۱ هفته است که شروع کردی به ایستادن بدون کمک و تلاش برای شروع راه رفتن مامان بقربونت بشه ...
5 ارديبهشت 1390

بدون عنوان

      ۱ ماهه                                                       ۲ ماهه        ۳ ماهه ۳ماهه ...
5 ارديبهشت 1390

یکشنبه 5/2/90

امروز عصر قرار بود بابایی ساعت ۶ بیاد خونه بابا بزرگت دنبالمون تا بریم خونه مامان نسرین که بازم طبق معمول مارو کاشت تا ساعت ۸.۵ .  تازه اون موقع هم که اومد همش لفتش داد. آبتین اینها اونجا بودند برای خداحافظی باهاشون با تارا تا دم در رفت و تارا هم هوایی شد و همراشون رفت یه دوری زد و اومد. خیلی اعصابمو بهم ریخت...  و دوباره به هم پریدیم.   دیگه عادتش شده همیشه ما رو معطل کنه...   ...
5 ارديبهشت 1390

نماز خوندن من و کارهای شما........

وقتی من الله و اکبر میگم شما میفهمی که میخوام نماز بخونم و زودی میای پیشم و خیلی دوست داری مهر نمازمو برداری و باهاش بازی کنی (یا میخوریش یا میکوبیش زمین تا خرد خاکشیر بشه) تازگیها هم عادت کردی  میشینی با دقت نماز خوندن من و نگاه میکنی و وقتی من سلام نماز و میدم و سرمو میچرخونم راست و چپ شما هم یاد گرفتی تا من دستامو از رو پام بلند میکنم و میام سرمو تکون بدم شما زودتر سرت و تکون میدی و میخندی. منم همش قربون صدقت میرم و ماچت میکنم
4 ارديبهشت 1390

5شنبه 1/2/90

امروز صبح من تو خونه بودم پیش شما. عصر که باباییت اومد قرار بود بریم بیرون. من و شما تا لباسهامون رو پوشیدیم و آماده شدیم دیدیم باباییت لالا کرده بعدش هم شما لالات گرفت و خوابیدی . منم حرصم گرفته بود خودم هم خوابیدم.  ساعتهای ۷.۵ بود که بیدار شدیم و رفتیم بیرون ... رفتیم خونه بابا بزرگیت. عمو حامد اینها هم اونجا بودن.  اونجا شما رو تشویق کردیم و ذوق زده شدی و چند ثانیه ای بیشتر واستادی و نیم قدم هم راه رفتی ... دیگه یواش یواش میخوای راه بری بلای مامان آفرین مامانی ...
4 ارديبهشت 1390