تارا تارا ، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

تارا -تک ستاره ما-

عبادت تارا

تارای مامان در حال خواندن نماز صبح-اونم با لباس خواب : تارا خانم در حال ا.. اکبر گفتن در حالی که دستاش رو برده کنار گوشش: تارا در حال رکوع (البته به خیال خودش): تارا در حال سجده (البته به مدل خودش-چون قشنگ به سینه روی زمین میخوابه): ...
27 شهريور 1390

عکس سیسمونی-2-داخل کمد

حوله حمام و پتوی نوزادی تارا         جهت مشاهده بقیه عکسها به ادامه مطلب مراجعه نمایید. اسباب بازیهات مارک تولو هست که بابا جواد اینها واست خریدند. اون خرگوش سفید سمت چپی و شیر سمت راستی رو هم خاله سودابه بهت داده بود...   این اردک زرد سمت چپ ه م عشق دوران نوزادیت بود .خیلی دوسش داشتی سفت میگرفتیش و ملچ و مولوچ پاهاش رو میخوردی.عاشق صداش هم بودی و تا میدیدیش یا صداش رو میشنیدی آروم میشدی. ولی بزرگتر که شدی یه خرده نسبت بهش کم لطف تر شدی و مثل سابق دوسش نداشتی...   اون لیوان صورتی رو خاله سودابه بهت داده - د...
22 شهريور 1390

عکس سیسمونی-1-تخت و کمد و وسایل

اون الاغه بالای کمدت رو قبل از اینکه شما تو دل مامانی بیای بابا حسین از کنار پاساژمیلاد به نیت شما خرید. همون موقع  مامان نسرین هم اون گل رو برات خرید.که باتری دارند و تکون میخورند.  جهت دیدن بقیه عکسها به ادامه مطالب مراجعه نمایید... اون ست سمت چپ هم شامل پتو-تشک کوچک و بزرگ-بالشت-ساک-ملافه رو هم مامان افسانه از کیش واست آورده بود.   این پتو سفید بافتنی رو خاله طاهره واست فرستاره بود . خیلی بدرد بخور بود. کم جا و گرم ونرم.همه جا همرام میبردم و تو ساک ات بود. اون بالشته هم خرگوشی بود و من خیلی دوسش داشتم موقعی که میخوابیدی روش میشدی عین یه خرگوشه کوچولو... ...
22 شهريور 1390

شروع دوباره زندگی کارمندی سارا و تارا

امروز بعد از تقریبا 40 روز تعطیلی دوباره اومدم سر کار. دیشب شما بد خوابیدی و همش تا صبح غر غر کردی و نذاشتی منم درست و حسابی بخوابم. من هم که از دیشب اضطراب اداره رفتن گرفته بودتم با اذیتهای شما حال و اوضام بهتر از بهتر شد. نمیدونم چرا مثل بچه مدرسه ای ها روز اول استرس دارم... (اون روزها که مدرسه هم میرفتم همیشه همینطوری بودم.روز اول با دلشوره و استرس شروع میشد.) امروز صبح طبق معمول ساعت 6.15 بیدار شدیم - کارهامون رو کردیم و راه افتادیم. بابا حسین رو دم اداره اش پیاده کردیم و مثل همیشه بمحض پیاده شدن بابا حسین شما زدی زیر گریه... من نشستم پشت ماشین و راه افتادم و خدارو شکر شما خیلی به جیغ و دادتون ادامه ندادی و تا راه افتادیم آر...
12 شهريور 1390

آماده شدن برای مسافرت

تقریبا ٣ هفته ای شده که نتونستم بیام و برات بنویسم...  ١ هفته درگیر مهیا کردن کارهای سفرمون بودم - ١ هفته هم که مسافرتمون طول کشید و الان هم که تهران هستیم بابا حسین برگشته تا بره اداره ما هم پیش شیوا و شیدا و بابا اصغر موندیم و منتظر برگشتن مامان نسرین و مامان افسانه...  و قراره که بابا جواد هم بیاد تا هفته دیگه 4 تایی با هم برگردیم. خیلی وقت بود که دوست داشتم یه مسافرت درست و حسابی بریم و علارغم مخالفتهای شدید بابا جواد و مامان نسرین در مورد مسافرت با شما , بالاخره تونستم طبق معمول دقیقه نود برنامه مسافرت رو بچینم... اولش میخواستم برای اول شهریور برنامه بریزم ولی مسئول تور آژانس گفت که نرخ تورها از 25&nb...
1 شهريور 1390

بهونه من براي غيبت طولاني ام= درگيري خونه داري-اينترنت كم سرعت

سلام به همه دوستان عزیز. این مدت که تعطیل هستم کارهای خونه و مراقبت از تارا دیگه فرصت هر کاری رو ازم گرفته. برین خدا رو شکر کنین که سر کار هستید. جدی خونه داری هم خیلی سخته ها... به نظر من که از کار بیرون سخت تره... تو خونه هم به اینترنت پرسرعت دسترسی نداشتم و خیلی وقت گیر و سخت بود اینترنت کارکردن. ولی از دیروز adsl وصل شده و قول ميدم ببيشتر بيام و سر بزنم... باز هم ممنون از همه دوستايي كه تو اين مدت مارو فراموش نكردن و با نظراتشون محبتشون رو رسوندند. ايشاا... با مطالب و عكسهاي جديد از تارا ميام...
10 مرداد 1390

تارای مامان تو خونه خودش

تارای مامان عادت داره وقتی میخواد بره تو خونه اش از در نمیره و همیشه از پنجره داخل و خارج میشه... - بس که شیطون و بلایی... این خونه رو بابا جواد و مامان نسرین عیدی برات خریدند. چون خونه خودمون جا نداره خونه شما رو گذاشتیم خونه بابا جواد اینها و هر وقت میریم اونجا بازی میکنی. و حرص بابا جواد رو در میاری وقتی از پنجره برای رفت و آمد استفاده میکنی.   ...
2 مرداد 1390

تعطيلي مامان - برنامه روزانه

الان 2 روزه که من و شما پیش همیم. من از روز شنبه اداره نرفتم. چون دانشجوها تابستونها نیستند دانشگاه ما هم تعطیل شده. گفتند 15 روز مرخصی رد کنیم و 25 روز تشویقی آف بهمون میدن. میشه 40 روز یعنی از 1 مرداد تا 10 شهریور. آخ جون. بلاخره بعد از 5 سال کار کردن تو این اداره تعطیلات تابستون شامل حال منم شد. آخه سال اول کارم چون مرخصی نداشتم تعطیلی شاملم نشد و یه 2 سال هم تعطیلی ها کنسل شد تا پارسال که دوباره برقرار شد ولی من خودم مرخصی زایمان بودم و دوباره شاملم نشد. البته همکارهام مرخصی رد نکردن و دارن میرن سر کار و فقط آف استفاده میکنن. ولی من ترجیح دادم این مدت رو در بست پیش دخملی باشم تا شاید ذره ای از تنها گذاشتنهات رو جبران کنم... برنامه ...
2 مرداد 1390