تارا تارا ، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تارا -تک ستاره ما-

عذاب وجدان!

  (( مامان و کار - دلتنگی و عذاب وجدان )) دلبند من  ,کودک من ,  دختر 1 سال و 6 ماهه من : پارسال درست همین روزها بود که من بعد از 6 ماه لذتبخش در کنار شما بودن مجبور شدم از شما دل بکنم و دوباره برم سر کار . و چه سخت بود روز اول دل کندن از شما. الان درست 1سال شده که من دوباره شروع بکار کردم و مجبورم هر روز صبح از شما دل بکنم و برم... درست پارسال در چنین روزهایی بعد از 6 ماه استراحت و نی نی داری شیرین مجبور شدم نی نیه دلبندم-دخمل نازم و بزارم و برم سر کار. اون موقع خیلی کوچولو بودی بجز شیر احتیاج آنچنانی به مامی نداشتی. از یه ماه قبلش شیر میدوشیدم و تو فریزر برات نگهداری میکردم و مقداری شیر هم روزانه برای مص...
11 آبان 1390

تارا در پارک مادر!

عکسهای تارا- در پارک مادر -  1ماه پیش : وقتی عکس میگیریم دخملی از نور فلاش اذیت میشه و چشماش رو میبنده : این بلوز و شلوارش رو هم از ترکیه براش خریدم.بلوزش mother care سایز 9 تا 12 ماهگی گرفتم تا اندازش بشه. بس که این دخمل ریزه همیشه یه سایز کوچیکتر براش لباس میگیریم: اینجا هم دخملی مامان در حال تاب بازی هستند : کف سرسره ها هم در حال خزیدن و مالیدن خودش توی خاکها بود و کسی هم جرات نمیکرد مانعش بشه: اینجا هم در حال دالی کردن با باباییش:     ...
11 آبان 1390

اولین آسیایی ها!

از اواسط مهر 5.5 ماهگیت اولین دندونهای آسیاییت (آسیایی های کنار نیش)شروع کردند به در آمدن.طبق معمول همیشه هم دوباره بد غذا شدی. تا امروز هر 4 تا دندونت در اومدند و کاملا مشهود هستند. البته هر کار کردم نشد که عکس دندون آسیایی رو بندازم... ...
8 آبان 1390

دیدن قند عسل....!

پریروز رفتیم خونه عمه زری دیدن نوه اش (امیر مهدی) که تازه بدنیا اومده بود. من و شما –مامان و بابا جواد. بابا حسین هم میخواست بیاد که بابا جواد...! شما تا نی نی رو دیدی ذوق زده شده بودی و همش از خوشحالی جیغ میکشیدی و ذوق میزدی .همش میدویدی تو اتاق نی نی و میرفتی بالای سرش و من هم میبایست میومدم دنبالت تا مبادا نی نی رو اذیت کنی. البته خیلی هم دوست داشتی میتونستی بغلش کنی (درست عین عروسکهای بیچارت) . ولی نه خوشبختانه باباییه نی نی خوب مواظبش بود. و من خیالم از جانب شما راحت شد که دستت به نی نیه قند عسل نمیرسه. نینی شون 28 مهر بدنیا اومد.   ...
2 آبان 1390

جمعه شرور!

جمعه صبح حال خوشی نداشتم یه خرده دلخور بودم. از دست زمونه ازاین همه بی مهری... فعلا بی خیال! جمعه شرور = ٩٠/٧/٣٠ جمعه شب من و شما تو خونه تنها بودیم و بابایی رفته بود شرکت.من داشتم نماز میخوندم و از آنجاییکه شما خیلی دوست داری مهر نمازمون رو برداری و در بری,  2 تا مهر برداشته بودم یکی برای بازی شما یکی هم برای خودم. از اقبال خوشم تو رکعت آخر غافل شدم و مهر نمازمو رو زمین جا گذاشتم و تا آمدم به سجده , شما هر 2 تا مهر را برداشته بودی, من هم به وضع و حالی سجده کردم و توی نماز اخمی هم به شما کردم - باشد که متنبه شوی و مهرم رو پس بدی ولی اخم کردنم همانا و شوت شدن هر 2 مهر بطرف سر و کله ام همانا...  نمیدونم این چه اخلاق...
1 آبان 1390

خاطرات 7 تا 12 ماهگی تارا

هفت ماهگی از 7 ماهگی هم شروع کردی به 4 دست و پا رفتن. ٨٩/٩/٢٥  - مسافرت دوباره به تهران – عاشورا و تاسوعا بود و ما تعطیل بودیم و همراه بابا جواد اینها رفتیم تهران. بابا حسین نتونست بیاد چون میبایست قرص رادیواکتیو بخوره بخاطر تیروئیدش و نباید تا 1 هفته نزدیک شما باشه . هشت ماهگی ٨٩/١٠/١ – 7 ماه و 20 روزه بودی و تونستی بدون کمک خودت تنهایی بشینی. ٨٩/١٠/١٠  - صدای پای اولین دندون در 8 ماهگی - صدای خوردن دندون تارا به لیوان شنیده شد. دندون در آوردنت مبارک مامانی.... ٨٩/١٠/١٧ – رویت اولین دندون در 8 ماه و 1 هفتگیت- دندونت که تازه سر زده بود دیده شد مامانی.اولین دندون...
20 مهر 1390

خاطرات 1 تا 6 ماهگی تارا

یک ماهگی ٨٩/٣/٩ -حمام دوم - برای دومین بار و بهمراه مامان نسرین و بکمک من رفتی حمام. بازم گل دختر مامانی بودی. ٨٩/٣/١٣ -اولین لالا توی تخت خودت – امشب رفته بودیم خونه خودمون و شما برای اولین بار توی تخت خودت و خونه خودمون خوابیدی. خرداد 89 - اولین مسافرت و گردش کوچولو - با شما چند بار پیکنیک اینور اونور رفتیم. یه بار آبشار راین یه بار هم بیدخون بردسیر .که همش خواب بودی و هیچی نفهمیدی خوابالوی من.   دو ماهگی از اواسط تیر ماه - 2 ماهگی-  لبخند با معنی رو آغاز کردی.  اواخر تیر ماه -2/5 ماهگی – حرف زدن با صداهای نامعلوم. ادای حرف زدن رو در میاری و اغو بغو میکنی. به با...
19 مهر 1390

چرا حرف نمیزنی بلبلکم!

              دخمل گلم الان شما 1 سال و 5 ماهت شده ولی هنوز حرف نمیزنی و کلمه نمیگی.فقط رو هم دیگه 10 تا کلمه بزور بلدی که همین هارو هم به زور به زبون میاری و میگی...نمیدونم چکار کنم؟ بعضی وقتها نگران میشم. همه میگن خیلی دیر کردی تو صحبت کردن.بعضیهام میگن نه اشکالی نداره به خودت رفته.خودتم کم صحبتی.خونوادتون کم حرفن! بعضیهام میگن نه مقایسه نباید کرد بچه ها با هم فرق دارن حالا بزار به حرف بیاد حسابی کلافت میکنه! تارا کلمه نمیگه به حرف بیاد با جمله شروع میکنه بعضی بچه ها کلمه نمیگن و یهو جمله میگه ! و و و .... خلاصه هر کی یه چیزی میگه ولی منم باز نگران! کلماتی که ب...
13 مهر 1390

صحنه های خواب تارا-2-

٦ماهگی تا 1.5 سالگی 8 ماهگی - تو ماشین تو راه تهران دخمل گلم این مدلی خوابش برده: 10 ماهگی- در حال از خواب ناز بیدار شدن و خمیازه کشیدن: 11.5 ماهگی : 1 سال و 2 ماهگی : 1 سال و 4 ماهگی: - فرودگاه موقع رفتن به استانبول :           - استانبول توی هتل : ...
9 مهر 1390

صحنه های خواب تارا-1-

بدو تولد تا 6 ماهگی .... روز دوم - بیمارستان ارجمند: روز سوم تولد - خونه مامان نسرین-روی تخت بچگی های من و دایی: تارای مامان خواب بد دیده!: روز نهم تولد- مهمانی شب شیش تارا: روز چهاردهم تولد:   روز شانزدهم تولد: - تارای مامان تو خواب هم چشمک میزنه ناقلا ! تارا تو خواب ناز در آغوش باباش :   ١ماه و سه هفتگی تارا خان م :   2 ماهگی دخمل ناز مامان:   3 ماهگی  - تارای مامان بعضی وقتها شستش رو میخورد! :   با این عکسش هم جزو برندگان مسابقه خواب فرشته های نی نی وبلاگ شد:   4 ماهگی تارا-ته...
9 مهر 1390