تارا تارا ، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تارا -تک ستاره ما-

کلمات جدید!

بعضی وقتها که فرصت میکنم باهات اعضای بدنت رو تمرین میکنیم. حالا بماند که بعد از مدتی تمرین نکردن تموم تمرینهای گذشته رو یادت میره و و هر جایی از بدنت رو که نام میبرم شمام خودت رو راحت میکنی و  آ آ آ کنان دهنت رو باز میکنی و دهنت رو نشون میدی. میگم مو میگی آ میگم چشم میگی آ و .... پا = میگی پا پا - پا پا و پاهات رو میکوبی زمین (این رو تو تمرین یادت دادم با بازی پاهات رو بکوبی زمین و نشون بدی) به مو میگی = م به گوش میگی = جش - گش به چشم میگی = چش دست = دس  دندون = اییییی (در حالی که دندونهات رو نشون میدی و اییی میکنی) دهان = آ آ آ (بعضی وقتها دندون و دهن و زبون رو با همدیگه قاطی میکن...
27 آذر 1390

روضه-تاسوعا-عاشورا 90 !

یکشنبه 13/9/90 = امروز عصر بابایی که از سر کلاس دانشگاهش اومد به همراه مامان نسرین و عمه زری 4 تایی رفتیم روضه خونه عمه معصومه بابایی... شما رو هم نبردیم. گذاشتیمت پیش بابا جواد. بس که شیطونی و اذیت میکنی... خیلی وقت بود که روضه عمه معصومه نرفته بودم و دلم تنگ شده بود صبح که با بابا حسین حرف میزدم گفتم که من دلم برای صدای محمد حسین و روضه اش تنگ شده. یادش بخیر اون روزها که مجرد بودم زیاد میرفتم مخصوصا اون سالی که تازه با بابایی نامزد شده بودیم (به خیال اینکه بابایی هم میاد- که البته اون سال به خاطر من اومد ) ... از قضا بابایی هم  هوس کرده بود امسال حداقل یه روضه بریم و بقول خودش از فکر دنیا و پول در آوردن بیاییم ...
19 آذر 1390

مامان نسرین برگشت...

مامان نسرین شنبه -5 آذر- صبح رسید.عصر شنبه که رفتیم خونشون مامان نسرین تو اتاق خواب زیر پتو قایم شده بود.ما بهت گفتیم که مامان نسرین خوابه شمام سریع رفتی تو اتاق و من پاهای مامان رو از زیر پتو نشونت دادم شمام ذوق زدی و خندیدی و خیالت راحت شد که این بار دیگه گولت نمیزنیم و بعد مامان نسرین اومد بیرون.شما خوشحال شدی و زیر لب به زبون گنجیشکی خودت حرف میزدی و یه خرده خجالت میکشیدی و از اتاق اومدی بیرون. از یکشنبه شما دیگه صبحها میری خونه مامان نسرین... شیوا خیلی اصرار میکنه که واسه تعطیلات عاشورا تاسوعا بریم تهران اولش داشتم راضی میشدم ولی بعد به دلایل زیر منصرف شدم: 1-       با شما اونم تو این هوای سرد...
19 آذر 1390

تارا پیش مامان شایسته...

مامان نسرین 26/8/90 =  به خاطر عمل چشم(آب مروارید) مامان افسانه و بابا اصغر رفت تهران. شما رو هم از شنبه اش بردیم پیش مامان شایسته. خدارو شکر اونجا رو هم دوس داری و بهت خوش میگذره.     جمعه که رفتیم خونه بابا جواد شما دنبال مامان نسرین میگشتی و نسی نسی میکردی. جاهایی رو که جستجو کردی دستشویی و اتاق خواب بود! شنبه ٢٨/٨/٩٠= از امروز شما رفتی خونه مامان شایسته. من ظهر ٢ ساعت پاس گرفتم و زودی اومدم پیشت. بابا حسین هم ٢.٥ اومد - ناهار خورد و ١ ساعتی پیشمون خوابید و رفت شرکت. شب هم بابا بزرگی اینها میخواستن برن خونه عمو علی تا نونهاشون رو براش ببرن. من و شما هم همراهشون رفتیم تا آبتین رو ببینیم. اونجا شم...
19 آذر 1390

واکسن 18 ماهگی

دخترم ‚ بعد از ٥ - ٦ روز مریضی خوب شدی و دوباره شیطونی هات رو شروع کردی. دوشنبه 23 آبان = بعد از 10 -12 روز تاخیر (به دلیل مسافرت و مریضی شما )بالاخره تونستیم بریم مرکز بهداشت تا واکسن 18 ماهگیت رو بزنی. ظهر من از اداره پاس گرفتم و با آژانس اومدم خونه دنبال شما. از اونجام همراه شما و مامان نسرین رفتیم مرکز بهداشت. اول باید قد و وزنت رو میگرفتن که از همون موقعی که شما رو نشوندیم رو وزنه شروع کردی به جیغ زدن بطرزی که هرکی مارو میدید فکر میکرد شما واکسن زدی که داری اینجوری گریه میکنی و جیغ میکشی. قطره فلج باید میخوردی که بزور خوردی... واکسن MMR سرخک و سرخچه را هم تو بازوت زدند... واکسن سه گانه را هم روی رونت...
25 آبان 1390

سفرنامه مشهد 2

اولین زیارت تارا -الوعده وفا- خداحافظی- مریضی تارا جمعه 90/813 : (اولین زیارت شما-الوعده وفا) صبح تا از خواب بلند شدیم و کارهامون و کردیم و راه افتادیم دیگه نزدیکیهای ظهر شده بود و رفتیم حرم. ♥ دخملیمون برای اولین بار پاش رو گذاشت تو حرم امام رضا. ♥ 2 سال پیش که برای اولین بار تو زندگی مشترکمون با بابایی اومدیم زیارت 3 تا خواسته داشتم که هر سه تا مستجاب شدن. و منم نذر کردم که یه نی نیه خوشگل و سالم داشته باشم و بیارمش زیارت... و الوعده وفا...   میگن کسی که برای اولین بار میره جایی خواسته ها و دعاهاش مستجاب میشه. این بار هم که اولین زیارت شما بود و من به نیابت از شما یه 3-4 تا خواسته دیگه ...
25 آبان 1390

سفرنامه مشهد 1

اولین سفر تارا به مشهد - اولین سفر تارا با قطار چهارشنبه 90/8/11 : (اولین سفر شما با قطار) ظهر ساعت 2.45 حرکت قطار بود. من 2 ساعت زودتر پاس گرفتم و اومدم خونه و کارهامون رو کردیم و راه افتادیم. متاسفانه بلیط قطار درست گیرمون نیومده بود و بابا جواد و بابا حسین تو یه کوپه بودن واگن4 من و شما تو یه کوپه واگن9 و مامان نسرین هم تو یه کوپه دیگه واگن8 .خلاصه قاتی پاتی بود اساسی! خوشبختانه من تونستم جام رو جابجا کنم و بیام پیش مامان. شمام که مدام توی راهروهای واگنها در حال رفت و آمد و گشت و گذار بودی و من هم همش نگران شما که دست میمالی به در و دیوار قطار و همش سر این موضوع با بابایی بحث داشتیم که اونم گوش به حرفم نمیداد. ...
25 آبان 1390

سوغات مشهد-مریضی تارا!

یکشنبه 90/8/15 : تو خونه هم که رفتیم شما بیحال بودی و باز هم خوابیدی. منم بزحمت تونستم از دکتر علوی برات وقت بگیرم و ببریمت.تو مطب دکتر هم باز بالا آوردی و این باعث شد تا کسی که نوبت جلویی ما بود دلش بحالمون بسوزه و نوبتش رو بده به ما. دکتر یه آمپول داد که استفراغت رو بند بیاره و یه سری هم قرص و دوا داد.  با هزار ترس و لرز من و بابایی بردیمت و آمپولت رو زدیم (ولی شما اونقدر بیحال بودی که نتونستی خیلی موقع آمپول تقلا و اذیت کنی) الهی مامان بمیره واسه شرورش که اینقدر معصوم شده... وقتی آروم و بیحالی جیگر آدم کباب میشه برات... دلم لک زده بود برای شیطونیهات... بعدش رفتیم خونه بابا بزرگیت. اونجا هم تو بغل ماما...
21 آبان 1390

تارا در سرزمین رویایی

این عکسها ماله حدود 1 ماه پیشه که بردیمت سرزمین رویایی! تا شاید وسیله بازی ای مناسب سن شما داشته باشه. که نداشت... اونجا شما فقط میخواستی که از پله ها بالا و پایین بری و هیچ جذابیت دیگه ای برات نداشت. و هر وسیله ای که خواستیم سوارت کنیم دوست نداشتی و سوار نشدی - مثلا کالسکه سیندرلا 500 تومان پول دادیم و هر کار کردیم شما سوار نشدی و کالسکه خالی برامون تکون تکون خورد و ما همش نگاهش کردیم تا شاید 500 تومان پول بی زبونمون جبران شه ... ...
18 آبان 1390

تارا در آتلیه...

بالاخره طلسم شکسته شد و ما تونستیم 17 مهر برای اولین بار شما رو ببریم آتلیه تا عکس بگیری : من خودم هم دوربینم رو برده بودم و چند تا عکس از شما با دکورهای آتلیه انداختم:                                     اینجا دیگه خسته شده بودی و ولو شدی دخملی: اون توپها رو تو آتلیه پیدا کردی و ول کن هم نبودی (آخه شما عاشق توپی)و تو همه عکسها توپ بدست شده بودی: ...
17 آبان 1390