تارا تارا ، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تارا -تک ستاره ما-

تفسیر تو !

تفسیر تو! (از فرق سر تا نوک پا) موهات = قربون اون موهات بشم که از لحظه تولد پرپشت بودند و الان هم که رشد بسیار سریعی دارند و مجبوریم هر 40 روز یکبارکوتاهشون کنیم تا تو چشات نریزن. (آخه تازگیها اصلا نمیزاری گیره و کش به موهات بزنم و سریع میکنیشون.با وجود اینکه از 3 ماهگی گل سر به موهات میزدم تا شما عادت کنی ولی مثل اینکه فایده نداشته. و تنها راهش بستن موهات با کشهای ریز (چهلگیسیه) چون انگشتای کوچولوت نمیتونن اون کشهای ریز رو از تو گیسوهای صاف ات بکنند.) کوتاه کردن موهات= قربونت بشم که برای کوتاه کردن موهات هم معرکه داریم و به هزار و یک راه متوسل میشیم تا بتونیم موهات رو کوتاه کنیم. یه دفعه مجبور شدم تو حموم بشی...
1 بهمن 1390

عکسهای آتلیه

بالاخره بعد از مدتها فرصت شد تا برم و برای عکسهایی که از عکاسی گرفته بودیم قاب بخرم و عکس مامان شایسته و مامان نسرین رو گذاشتم تو قاب و دادم بهشون... اینم عکسهای عکاسی که اسکن شون کردم. عکس سومی رو مامان شایسته برداشت. چهارمی رو مامان نسرین. از سر عکس سومی روی شاسی برای خودمون زدم. ...
21 دی 1390

تولد آبتین عمو...

تولد آبتین ٤ دی هست و دوشنبه ٥ دی شب براش تولد گرفتند. کیک تولدش رو مامانش براش درست کرده بود کیک شکلاتی با لایه کرم موز. ما هم کادو براش یه بلوز و شلوار و یه اسباب بازی خریدیم. بابا جواد اینها هم دعوت بودند. مهمونی خوبی بود. خوش گذشت. شما هم که مدام با آبتین درگیر بودی و طبق معمول هر چی که اون برمیداشت شمام همون و میخواستی شرور مامان... شب هم که مهمونها رفتند با عموها و داداش الهه جون نشستیم تا 12.5 کارت بازی کردیم و خیلی خوش گذشت . چون خیلی وقت بود یه دل سیر بازی دست جمعی نکرده بودیم... و بماند که صبح روز بعد با چه حال نزار و خوابالویی رفتیم سر کار ...
11 دی 1390

عکسهای تولد خودم.90/10/1

با کمال پر رویی عین بچه کوچولوها واسه خودم پنج شنبه 1 دی تولد گرفتم... کیک تولد مامان (یعنی خودم): تارا و کیک: - تارا و آبتین: شب تولد ساعتهای١١.٥ - ١٢ , تارا (طبق معمول دیر وقت!)در حال خوردن شام.... تارای مامان روی میز : (اگر بدونید با چه زحمتی من و زن عمو الهه تونستیم موهات رو خرگوشی برات ببندیم. مگه میزاشتی!) تارا در حال بالا رفتن از میز و مبل: ...
10 دی 1390

عکسهای تارای 1.5 ساله!

تارا - دو ماه پیش - وقتی موهاش رو کوتاه کرده بود... : تارای مامان در حال ماست خوردن و مالیدن به صورتش:           ( بچه ام خیال کرده کرم داره میماله). تارا - ١ ماه پیش پارک مادر - : اون روز دخملم موقع سرسره بازی دهنش خورد به لبه سرسره و زبونش گاز گرفته شد و تا شب هرازگاهی خون میشد و بند نمیومد: بابای تارا - در حال نشان دادن مورچه های روی زمین به تارا : از اون روز به بعد شما یاد گرفتی موچه موچه بگی در حالی که به زمین اشاره میکنی. ...
7 دی 1390

خاطرات 9 تا 12 ماهگی تارا

  اواخر اسفند – 9.5 ماهگی- اولین باری که بستنی خوردی (یه لیس کوچولوی دزدکی بکمک  باباییت) ١٥ فروردین-11 ماهگی- برای اولین بار با هم اتل متل بازی کردیم و خوشت اومد. 11 ماهگی- وقتی عروسکت رو بغل میکنم و نازش میکنم حسودیت میشه و میای عروسکت رو ازم میگیری و پرتش میکنی اون ور. 11 ماهگی - وقتی بقیه با من دعوا میکنند شما ناراحت میشی و و به طرفداری از من جیغ میکشی و گریه میکنی. 11 ماهگی – وقتی آخرنمازم سرم رو تکون میدم تا نماز رو تموم کنم شما هم به تقلید از من یاد گرفتی و قبل از اینکه من سرم و تکون بدم شما دادی- خیلی هم دوست داری مهرهای نمازمون رو میکوبی زمین و خرد خاکشیرشون میکنی. 4 اردی...
6 دی 1390

خاطرات 1 تا 1.5 سالگی تارا...

یک سال و دو ماهگی خرداد ٩٠ = هندونه اومده تو بازار شمام عاشق خوردن هندونه ای و دولپی هندونه میخوری... ١٠خرداد ٩٠ = اولین باری که بابایی وبلاگ شما رو دید و برامون نظر هم نوشت. لحظه تاریخی-بیاد ماندنی شد.  12 خرداد 90 = اولین باری که توی ترالی خرید فروشگاه رفاه نشستی و در برداشتن وسایل ازتوی قفسه ها به باباییت کمک میکردی... 16 خرداد 90 = چشم دخمل مامان اوف شده بود یه چیزی گزیده بودش و بطرز وحشتناکی باد کرده بود. 21 خرداد 90 = برای اولین بار صابون کردی تو دهنت و لیس زدی - برای اولین بار ادای خروپف کردن رو در آوردی. 23 خرداد 90 = تو مسابقه خواب فرشته ها شرکت کردی و عکست نفر سوم...
6 دی 1390

فعالیتها و علایق تارا در 1 سالگی

تلفن و موبایل را دوست داری . برمیداری و ساعتها با خودت صحبت میکنی و ادای حرف زدن رو در میاری. درست عین یه گونجیشک کوچولوی پر حرف جیک جیک میکنی.( قربون بغبغوی مامان.) بعضی وقتها هم گوشی موبایل رو با شونه هات کنار گوش ات نگه میداری مثل حالتی که دستت پر باشه و نتونی با دست نگه داری. و نمیدونم این کار رو از کی و کجا یاد گرفتی؟؟؟ خیلی دوست داری بری تو یخچال. تا میبینی که در یخچال باز شده بدو می آی و میری تو یخچال.وساعتها همینطوری وایمیستی و گهگاهی هم دست میکنی و اساسهای یخچال و در میاری. وقتی هم در یخچال میاد طرفت و میخواد بسته بشه محکم هلش میدی اونور بنحوی که نزدیکه از جا در بیاد... (فکر کنم خنکی یخچال رو دوس داری گرماوویه مامان.) ...
30 آذر 1390

لغت نامه تارای 19.5 ماهه...

جمعه 90/9/18 = امروز همش تو خونه بودیم. من مشغول تر و تمیز کردن خونه و آشپزخونه و شمام مشغول شیطونی کردن. دایره لغاتت هم بیشتر شده هر چند که اکثرشون رو فقط وقتی ما به زبون بیاریم شمام تکرار میکنی.مگر نه خودت اصلا بکارشون نمیبری و استفاده نمیکنی و هنوزم مثل قبل برای بیان خواسته هات جیییــــــــــغ میکشی. سلام= س^ گربه=پیسی سگ=هاپو بده=بده بگیر = بده باز کن=باز آتیش=آتیش توپ=توپ دندون=دندون مو=مو چشم=چش گوش=گش مرسی = میسی بغل = بگغل به به= ب ب چای=چایی کفش-دمپایی=کفش شکلات-کاکائو =کا کا (عاشق خوردن کاکائو هستی) گل=گل ...
30 آذر 1390

تولد عمو هادی

پنج شنبه 90/9/17 = امروز از صبح مشغول جارو و تر تمیز کردن خونه بودم. شمام طبق معمول آویزون پای من. دم به دم هم شیر میخواستی! حسابی کلافم کرده بودی. آخه چند وقت دیگه تولد منه شاید بخوام واسه 5شنبه آینده (با 1 هفته تعجیل)مهمونی بگیرم تا با تولد آبتین تلاقی پیدا نکنه. امشب, تولد عمو هادی بود.رفتیم خونه بابا بزرگیت تولد گرفتیم و کیک خوردیم. البته شما از موقعی که همه مشغول عکس گرفتن بودن شروع به خوردن کیک کردی (طبق معمول به کمک بابای شرورت ). بابایی از زیر کیک میکند و یواشکی میداد بهت بخوری و زیر کیک رو تقریبا خالی کردین! کادوی تولد:  ما و عمو ها و بابا بزرگیت پول رو هم گذاشته بودیم و براش موبایل خریده بودیم. شب عمو علی رفت...
27 آذر 1390