تعطیلات نوروزی 2
سفرنامه تهران هفتم عید , شب ساعت 9 رفتیم بطرف تهران. طبق معمول شما از صدای هواپیما ترسیدی ولی این بار مثل بچگیهات گریه نکردی و جیغ نزدی. فقط سرت رو خم کردی روی سینه باباییت و چشمات رو محکم بستی و در تمام طول مدت بلند شدن هواپیما شما به این شکل بودی. بعدش که یواش یواش ترست ریخت شروع کردی به شیطونی کردن و وول خوردن و حسابی اذیت کردی. شما بغل باباییت بودی و همش آتیش میسوزوندی. باباییت هم که طبق معمول همیشه پایه بود برای شیطونیهای شما. فقط دلم به حال اون آقای میانسالی سوخت که بغل دست بابات نشسته بود.طفلک چه ها از دست شما نکشید. چقدر نجیب بود که جیکش در نیومد و غر نزد. بخدا خیلی سعی کردم آرومت کنم تا اذیت نکنی و جیغ بنفش کنار گوش ...




