فرشته ای متولد شد - روزی که بدنیا آمدی
89/2/10 دهم اردیبهشت هزارو سیصد و هشتادو نه از شب قبل حالم خوب نبود. صبح روز جمعه هم از شدت درد ساعت 6 صبح بیدار شدم.بابا حسین هم بیدار شده بود و داشت کار میکرد و نقشه میکشید... صبحانه که خوردیم با بابایی رفتیم پیاده روی دور کوچه ها. بابا جواد هم عصر رفت شهداد. من هم تا عصر به اصرار مامان همش راه رفتم و راه رفتم. (آخه میگن راه رفتن و پیاده روی زایمان را راحت میکنه) تا ساعت 6 عصر درد کشیدم تا اینکه بالاخره بهمراه مامان نسرین و بابا حسین رفتیم بیمارستان. بابا بزرگت اینها – عموها و زن عموهات هم اومده بودند.... از ساعت 6 تا 9 درد کشیدم. از شدت درد بالا آوردم &ndash...
ماه هشت و نه -2 ماه آخری که مهمون دل مامانی
دلم تا ماههای 5 و 6 خیلی بزرگ نبود و از ماه 6 به اون ور داره کم کم بزرگ و بزرگتر میشه... موقع خوابیدن نباید به پشت بخوابم ولی خیلی سخته برای منی که همش به دل میخوابیدم الان دیگه به پشت هم نتونم بخوابم خیلی عذابه. از بس به پهلو خوابیدم استخونهای پهلوم درد گرفته.... گاهگاهی شبها که بیدار میشدم میفهمیدم که به پشت خوابیدم و خیلی میترسیدم و زودی به پهلو میشدم.آخه میگن بچه اذیت میشه به پشت بخوابیم. ممکنه بند ناف دور گردنش بپیچه. هفته 19 = کدو سبز کوچولویی شدی 16 سانتی هفته 21 = حرکاتت باید احساس شود هفته 23 = صداهای بلند را در رحم میشنوی و باعث آشنایی با آن صداها میشود. هفته27 = میتوانی انگشتت را بمکی . 900 گرم وزن . ...
4 تیر 90 - آب خوردن از شیلنگ
یکشنبه 90/4/4 برنامه یزد رفتن باباییت کنسل شد و من اینترنتی ریز نمراتش رو براش گرفتم و پرینت کردم تا ببینیم چی میشه... عصر من و شما خونه بابا جواد رفتیم حموم . شما اولش نشستی توی وانت و با اسباب بازیهات بازی کردی ولی وقتی نوبت شستنت رسید خیلی جیغ زدی و گریه کردی و اذیت کردی. همش میگفتی صابون رو بدم دستت تا باهاش بازی کنی . دستت هم که میدادم میکردی تو چشم و دهنت...خیلی صابون دوست داری یه روز هم که صابون رو گاز زدی و خوردی. از حموم هم که در اومدیم رفتی تو حیاط با بابا جواد و لب حوض بازی کردی و خودت رو خیس و کثیف کردی... تازگیها خیلی دوس داری از سر شیلنگ حیاط آب بخوری(البته فکر کنم بابا جواد یادت داده باشه) ...
تارا بهمراه کادو مسابقه نی نی وبلاگ
دو روز آخر هفته 2 - 3 تیر
پنجشنبه ٩٠/٤/٢ = شب وقتی بابایی از شرکت اومد خونه کارهامون رو کردیم تا بریم خونه عمو علیت ولی بابات که به خونشون زنگ زد کسی نبود. ما هم رفتیم شفا. من بستنی خوردم بابایی هم بلال. شما هم هیچی شرمندتم مامانی البته بدجوری هم نگامون میکردی و من مجبور شدم در کمال شرمندگی روم رو بکنم یه طرف دیگه و بسرعت بخورم تا شما هوس نکنی...(که البته کرده بودی) آخه نازگلکم هنوز این مواد غذایی بیرون واست خوب نیست مخصوصا بستنی و مخصوصا الان که شما تازه سرماخوردگیت خوب شده. شما رو بردیم پارک اونجا و شما ذوق کنان طبق معمول اینور اونور میدویدی ... از این ماشین قرمزه تو پارک خوشت اومده بود و گیر داده بودی بهش. هوس خوردن بلال کرده بودی ...
نویسنده :
سارا
8:45





