تارا تارا ، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

تارا -تک ستاره ما-

تولد عمو هادی

پنج شنبه 90/9/17 = امروز از صبح مشغول جارو و تر تمیز کردن خونه بودم. شمام طبق معمول آویزون پای من. دم به دم هم شیر میخواستی! حسابی کلافم کرده بودی. آخه چند وقت دیگه تولد منه شاید بخوام واسه 5شنبه آینده (با 1 هفته تعجیل)مهمونی بگیرم تا با تولد آبتین تلاقی پیدا نکنه. امشب, تولد عمو هادی بود.رفتیم خونه بابا بزرگیت تولد گرفتیم و کیک خوردیم. البته شما از موقعی که همه مشغول عکس گرفتن بودن شروع به خوردن کیک کردی (طبق معمول به کمک بابای شرورت ). بابایی از زیر کیک میکند و یواشکی میداد بهت بخوری و زیر کیک رو تقریبا خالی کردین! کادوی تولد:  ما و عمو ها و بابا بزرگیت پول رو هم گذاشته بودیم و براش موبایل خریده بودیم. شب عمو علی رفت...
27 آذر 1390

کلمات جدید!

بعضی وقتها که فرصت میکنم باهات اعضای بدنت رو تمرین میکنیم. حالا بماند که بعد از مدتی تمرین نکردن تموم تمرینهای گذشته رو یادت میره و و هر جایی از بدنت رو که نام میبرم شمام خودت رو راحت میکنی و  آ آ آ کنان دهنت رو باز میکنی و دهنت رو نشون میدی. میگم مو میگی آ میگم چشم میگی آ و .... پا = میگی پا پا - پا پا و پاهات رو میکوبی زمین (این رو تو تمرین یادت دادم با بازی پاهات رو بکوبی زمین و نشون بدی) به مو میگی = م به گوش میگی = جش - گش به چشم میگی = چش دست = دس  دندون = اییییی (در حالی که دندونهات رو نشون میدی و اییی میکنی) دهان = آ آ آ (بعضی وقتها دندون و دهن و زبون رو با همدیگه قاطی میکن...
27 آذر 1390

روضه-تاسوعا-عاشورا 90 !

یکشنبه 13/9/90 = امروز عصر بابایی که از سر کلاس دانشگاهش اومد به همراه مامان نسرین و عمه زری 4 تایی رفتیم روضه خونه عمه معصومه بابایی... شما رو هم نبردیم. گذاشتیمت پیش بابا جواد. بس که شیطونی و اذیت میکنی... خیلی وقت بود که روضه عمه معصومه نرفته بودم و دلم تنگ شده بود صبح که با بابا حسین حرف میزدم گفتم که من دلم برای صدای محمد حسین و روضه اش تنگ شده. یادش بخیر اون روزها که مجرد بودم زیاد میرفتم مخصوصا اون سالی که تازه با بابایی نامزد شده بودیم (به خیال اینکه بابایی هم میاد- که البته اون سال به خاطر من اومد ) ... از قضا بابایی هم  هوس کرده بود امسال حداقل یه روضه بریم و بقول خودش از فکر دنیا و پول در آوردن بیاییم ...
19 آذر 1390

مامان نسرین برگشت...

مامان نسرین شنبه -5 آذر- صبح رسید.عصر شنبه که رفتیم خونشون مامان نسرین تو اتاق خواب زیر پتو قایم شده بود.ما بهت گفتیم که مامان نسرین خوابه شمام سریع رفتی تو اتاق و من پاهای مامان رو از زیر پتو نشونت دادم شمام ذوق زدی و خندیدی و خیالت راحت شد که این بار دیگه گولت نمیزنیم و بعد مامان نسرین اومد بیرون.شما خوشحال شدی و زیر لب به زبون گنجیشکی خودت حرف میزدی و یه خرده خجالت میکشیدی و از اتاق اومدی بیرون. از یکشنبه شما دیگه صبحها میری خونه مامان نسرین... شیوا خیلی اصرار میکنه که واسه تعطیلات عاشورا تاسوعا بریم تهران اولش داشتم راضی میشدم ولی بعد به دلایل زیر منصرف شدم: 1-       با شما اونم تو این هوای سرد...
19 آذر 1390

تارا پیش مامان شایسته...

مامان نسرین 26/8/90 =  به خاطر عمل چشم(آب مروارید) مامان افسانه و بابا اصغر رفت تهران. شما رو هم از شنبه اش بردیم پیش مامان شایسته. خدارو شکر اونجا رو هم دوس داری و بهت خوش میگذره.     جمعه که رفتیم خونه بابا جواد شما دنبال مامان نسرین میگشتی و نسی نسی میکردی. جاهایی رو که جستجو کردی دستشویی و اتاق خواب بود! شنبه ٢٨/٨/٩٠= از امروز شما رفتی خونه مامان شایسته. من ظهر ٢ ساعت پاس گرفتم و زودی اومدم پیشت. بابا حسین هم ٢.٥ اومد - ناهار خورد و ١ ساعتی پیشمون خوابید و رفت شرکت. شب هم بابا بزرگی اینها میخواستن برن خونه عمو علی تا نونهاشون رو براش ببرن. من و شما هم همراهشون رفتیم تا آبتین رو ببینیم. اونجا شم...
19 آذر 1390

واکسن 18 ماهگی

دخترم ‚ بعد از ٥ - ٦ روز مریضی خوب شدی و دوباره شیطونی هات رو شروع کردی. دوشنبه 23 آبان = بعد از 10 -12 روز تاخیر (به دلیل مسافرت و مریضی شما )بالاخره تونستیم بریم مرکز بهداشت تا واکسن 18 ماهگیت رو بزنی. ظهر من از اداره پاس گرفتم و با آژانس اومدم خونه دنبال شما. از اونجام همراه شما و مامان نسرین رفتیم مرکز بهداشت. اول باید قد و وزنت رو میگرفتن که از همون موقعی که شما رو نشوندیم رو وزنه شروع کردی به جیغ زدن بطرزی که هرکی مارو میدید فکر میکرد شما واکسن زدی که داری اینجوری گریه میکنی و جیغ میکشی. قطره فلج باید میخوردی که بزور خوردی... واکسن MMR سرخک و سرخچه را هم تو بازوت زدند... واکسن سه گانه را هم روی رونت...
25 آبان 1390

سفرنامه مشهد 2

اولین زیارت تارا -الوعده وفا- خداحافظی- مریضی تارا جمعه 90/813 : (اولین زیارت شما-الوعده وفا) صبح تا از خواب بلند شدیم و کارهامون و کردیم و راه افتادیم دیگه نزدیکیهای ظهر شده بود و رفتیم حرم. ♥ دخملیمون برای اولین بار پاش رو گذاشت تو حرم امام رضا. ♥ 2 سال پیش که برای اولین بار تو زندگی مشترکمون با بابایی اومدیم زیارت 3 تا خواسته داشتم که هر سه تا مستجاب شدن. و منم نذر کردم که یه نی نیه خوشگل و سالم داشته باشم و بیارمش زیارت... و الوعده وفا...   میگن کسی که برای اولین بار میره جایی خواسته ها و دعاهاش مستجاب میشه. این بار هم که اولین زیارت شما بود و من به نیابت از شما یه 3-4 تا خواسته دیگه ...
25 آبان 1390