5 شنبه 90/3/12 - تعطیلات خونه نشین شدیم..
5 شنبه امروز صبح من و شما دوباره با هم بودیم و پیش هم. عصر هم باباییت بعد از دانشگاهش اومد خونه پیشمون. داشتیم کارهامون رو میکردیم تا بریم بیرون که عمو علی اینها اومدند خونمون. عمو علی اومده بود آنتن تلویزیونمون رو درست کنه. اولش الهه و آبتین بالا نیومده بودند؟ نمیدونم چرا؟ خلاصه بابایی رو فرستادم پایین تا دعوتشون کنه بیان بالا ... بلاخره آبتین هم اومد و شما ذوق زده شروع کردی به بازی کردن با آبتین. بعدش هم رفتیم تو حیاط اونجام شما همش میدویدی این ور میدویدی اون ور میرفتی تو باغچه دست میزدی به برگها شلنگ رو میگرفتی دستت میشستی رو زمین خاکی و خیس(گلی) و خلاصه حسابی اذیت و کلافم کردی... تا اینکه اومدیم بالا. عمو اینها رفتن و ما هم رفتیم ...
نویسنده :
سارا
8:06






